لحظه های سرنوشت من

سلام دوستان خوبم .. مرا ببخشید غیبتم خیلی طولانی شد و کامنت های بسیار با محببتتان را که جویای اوضاع و احوالم بودید ، کامنت های دوستان بسیاری که خصوصی پیغام میگذارند همه و همه را دریافت کردم و رسم ادب ندانستم که پست نگذارم و از خودم ننویسم . حقیقتا ماه های پس از شروع سال جدید و روزهایی که گذشت به مراتب بهتر از قبل از آن بود شاید بتوانم بگویم همسرم اندک تغییراتی در زندگی بوجود آورده است اما آن چیزی که بیشتر اوضاع را آرام کرد، خوده من بوده ام . یکجورهایی پوستم کلفت شده است . قوی تر و مصمم تر شده ام دیگر آن دختر شکننده ی ترسو و بی جرات نیستم حالا بیشتر برای حق و حقوق آدم بودنم میجنگم . همه ی آن مسائل و درگیری ها همچنان کم و بیش وجود دارد هنوز لحظاتی هست که چشمهایم را از شدت خشم و بغض میبندم و نفس عمیقی میکشم با یک آه آن را بیرون میدهم تا آرامش را به خودم تلقین کرده باشم. هنوز سر نمازهایم اشک هایم هست دلتنگی هایم هست. هنوز هم خانم جان و محبت های مادرانه و اما موذیانه اش در خانه ام ولوله بر پا میکند. این روزها تمرین اعتماد به نفس میکنم تمرین عزت نفس هر چیزی که به نفس مربوط باشد ... در طول این مدت و تقلاهای من،" آنقدر مرا برای بیرون رفتن، تاکسی سوار شدن، خرید کردن، کلاس رفتن و فعالیت های اجتماعی داشتن تهدید کرده است و خط و نشان کشیده است که : "باشد برو اما اگر بیرون اتفاقی برایت افتاد و چیزی پیش آمد فلان میکنم و بهمان"،که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم مثل یک کودک نوپا و ترسو هستم. همه اش فکر میکنم کسی قرار است به من حمله کند هر دقیقه پشت سرم را نگاه میکنم که چه کسی پشت سرم است از عرض خیابان عبور کردن کار شاقی شده است برایم. کافی است سی ثانیه خیابان و کوچه خلوت بشود و من در آن تنها باشم تمام مسیر را میدوم که مبادا خطری مرا تهدید کند. ماشین موتور دوچرخه هر چیزی که از کنارم رد می شود بند بند وجودم میلرزد. همه اش احساس ترس و ناامنی و آسیب دیدن از دیگران دارم. من یک زن در سی و اندی سالگی که این زمان شاید باید صاحب یک یا دو فرزند هم باشم ،همانند کودکی شده ام آسیب پذیر و بی جرات. به واقع همه ی اینها هنوز وجود دارد هنوز خانم جان در گوش پسرکش نجواها می کند اما آنچنان زیرکانه و مادرانه و زیبا که هیچ کس را نمیتوانی قانع کنی که چگونه فاصله ها و خشم ها و اختلافات یک زندگی نوپا را هر بار رقم میزند. ماجراهای زندگی ام همچنان کما فی سابق پابرجاست کمی دوزش پایین تر آمده و قابل کنترل تر شده است اما همچنان پابرجاست و من آنها را باز مینویسم برای همان صد و اندی چند خواننده ای که شاید در آستانه تشکیل زندگی هستند و بخوانند و بدانند که چگونه ناآگاهانه اشتباهات یک زندگی رقم میخورد. این ماجراها همچنان ادامه دارد و اما من هستم که محکم تر ایستاده ام. اما این چیزها ذره ای از عزم و اراده ام برای خودسازی و استقلال و خوب زندگی کردن کم نمی کند. شما که هنوز هستید؟؟؟
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 4:27 توسط | |

امروز حالم خوب بود

تو آموزشگاه صحبت ماهی شد اومدم خونه و جای همه خالی با اشتیاق یک گردبیج  درست کردم و ...

قبلا ازش نوشته بودم حتما دیدید ...

هوس انگیزه ...

اینجا ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 2:18 توسط | |

کسی میدونه بر سر وبلاگستان چه بلایی آمده

من یک مدت نبودم، وقتی برگشتم نیست و نابود شده بود !!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 2:58 توسط | |

حقیقتش پست پایین ایمیلی بود که چند هفته پیش برای همسرم فرستادم ..

هر از گاهی از این دست پیغام های برایش ارسال میکنم تا شاید تلنگری باشد برای او و افکارش...

این روزها  اوضاع خانه ام کمی آرامتر از قبل است یعنی تفاوت را هرچند بسیار نسبی احساس میکنم

ولی سعی میکنم به همین اندک تغییرات هم خوش بین باشم و کمی بیش از قبل تقلا کنم برای

رسیدن به آرامش و آزادی که سالهاست بدنبالش هستم.

کلاسهایم را از سر گرفته ام آیلتس را به جد و سرسختانه دنبال میکنم کلاس های ورزش را که ماه ها

بود به جهت اوضاع بد روحی ام کنار گذاشته بودم دوباره از سر گرفته ام همسرک این روزها زیاد به پر و 

پایم نمیپیچد برای رفت و آمدها و چیزهایی که سابق وسواس به خرج میداد ، کمتر عکس العمل

نشان میدهد حساب پس اندازی برایم باز کرده و هر ماه مبلغی برایم میفرستد .

نه اینکه کلا همه چیز گل و بلبل شده باشد ها .. نه مثلا هنوز در مقابل شرکت در کلاسهای مختلط

راهنمایی و رانندگی مخالفت جدی میکند و من همچنان بدنبال گرفتن یک گواهینامه در حال تقلا هستم

و هنوز هم تیر و ترکش هایی این وسط ها از جانب خودش و خانواده اش حواله ام میشود.

اما نسبت به روزهای بسیار بد گذشته و فشارها و اجحاف هایی که بود باید بگویم کمی اوضاع

بهتر شده و تنها دلیل این بهبودی نسبی هم تغییر رویه ی همسرک در بعضی موارد است که آن را به

وضوح میتوانم حس کنم . امیدوارم این وضعیت پایدار باشد

دوست ندارم به هیچ عنوان پالس و سیگنال های منفی به این وضعیت جدید بفرستم اما همچنان ته

قلبم نگران هستم که همه چیز دوباره برایم مثل قبل شود و غیرقابل تحمل ..

دارم زورم را میزنم .اگر بگذارند من هم  به ایده آل هایم قطعا خواهم رسید و در این راه خداوند بزرگ

و دوستان خوبی که به واقع از همه تلنگر های قابل توجه شان استفاده کردم کنار من خواهند بود.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 2:41 توسط | |

من زنم همانقدر از هوا سهم میبرم که ریه های تو !!!

http://www.xum.ir/images/2014/04/29/15544587429066490731338949406158099686506n.jpg

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:2 توسط |

سلام دوستان خوبم .. امید دارم همه تان سلامت و ایام به کام باشید ..

من خوبم .. خواستم بگویم برگشته ام به خانه ام .. خیلی وقت است.. اما مجال نوشتن نداشته ام

سفرم که بسیار بد بود و همانطور که قبلا هم گفتم تعطیلات عید و دیدار با خانواده و فامیل

را کاملا از دماغم درآورد و به جایش آنجا پذیرای خانواده اش شد و کلا و تماما سعی کرد که آن تعطیلات

در شهر من به کام مادر و خواهرکش خوش بگذرد .. خانواده ام که حتی اگر نمیخواستم هم چیزی بدانند،

در این مدت همه چیز را فهمیدند .. هر چند آنها هم مدام سعی در مدارا و سازش داشتند و مرا هم به

همین امر مجاب میکردند و سعی داشتند از تنش بیشتر بکاهند اما خبر از دل پر خون من نداشتند ..

خلاصه ماجرا اینکه ، پس از همه ی اتفاقاتی که شاید در یک پست جدا نوشتمش به او ابراز کردم

که حقیقتا تا اوضاع و شرایط تغییر نکند و به این بد دلی ها و محدودیت ها و البته تبیعیض ها

پایان داده نشود بر نخواهم گشت ...گوش کرد و تاکید داشت که من اشتباه میکنم و او را شمر کرده ام

پس از این مدت و این حرف و حدیثها یک روز با من صحبت کرد و من هم منطقی دوباره همه چیز را

به او یادآوری کردم قرار شد که یعنی روزهای بهتری داشته باشم بلیط هواپیما گرفت و هر طوری بود

مرا برگرداند ...اگر احمق به نظر نرسم  خواستم فرصت دوباره ای به خودمان داده باشم

و اگر دوستان محکومم نکنند به انرژی منفی باید بگویم خیلی خوش بین نیستم به ظهور این

تغییرات .. اما چاره ای به جز امیدوار بودن به تغییر ندارم ...

پستم بسیار خلاصه بود اما برای دوستان بسیار مهربان و دلسوزی که همواره جویای حال و احوالم هستند 

این چند سطر را نوشتم .. هنوز هم درگیر کارهای منزل جدید هستم مرا میبخشید اما حقیقتا

امید دارم پستهای امسال وبلاگم واقعا خالی از اندوه و دلتنگی و دلشکستگی هایم باشد و شاید

باید امیدوار باشم ...

ممنونم که هستید


نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 14:38 توسط | |

دوستان خوبم پیامهاتون رو دریافت کردم و از همه ی شما بی نهایت ممنونم...

منو ببخشید موقعیت پست گذاشتن نداشتم اما به زودی میام و مینویسم ...

ممنون که هستید !!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 15:7 توسط |

خیلی اذیتم کرد خیلی ... دل همه را شکست ...

بیچاره پدر و مادرم بیچاره خواهرم ... روزی صد بار میگویم کاش نمیامدم تا لااقل دل عزیزانم نمیشکست

عیدشان را خراب کردم ... نمیدانید چه ها کرد ... وجدان و انصاف را از اساس زیر پا گذاشت و

هر چه خواست کرد ...

خانه ی پدرم هستم ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 2:59 توسط | |

همان حرف خودش شد بلیط گرفت پس فردا باهم عازم شهر پدری ام هستیم ...

این زمان ، زمان مورد علاقه ام نبود برای رفتن به سمت زادگاهم با توجه به چیزهایی که در پست های

قبل گفته بودم میدانم با توجه به برنامه ریزی های شخصی و خودخواهانه همسرم و خانواده اش این

سفر بیشتر برایم حاشیه و اعصاب خوردی خواهد داشت تا تمدد اعصاب و دیدار خانواده ..

من میخواستم از این فضا دور شوم و یک مدت برای بازیابی خودم و زندگی ام به آرامش آغوش مادرم

فقط برسم اما او به نام من و کام دیگران این سفر را در این زمان رقم زد.. مدام به من

میگوید که نمیگذارم به تو بد بگذرد قول میدهم خوش میگذرد اما میدانم این  خوش گذشتن دقیقا چه

مفهومی دارد

اما بی شک پذیرفتم این سفر را  از آنجا که یکسال است اینجا عملا یک زندانی دست و پا بسته هستم،

فقط به فکر فرار از این حصر هستم به همین خاطر بدون فک کردن به کارها و برنامه هایشان فقط به

سرعت مشغول جمع کردن وسایلم هستم تا به هر نحوی که هست فقط از اینجا بیرون بروم و خودم را

به خانه ی پدرم برسانم ... آنجا که برسم دیگر دست و بالم بازتر است قطعا پس از پایان مرخصی و

تعطیلاتشان من باز نخواهم گشت و اینبار ته ماجرا این است که قضیه را با پدر و مادرم به آرامش در میان

میگذارم و از آنها میخواهم بدون نگرانی فقط به من کمک کنند تا مدتی دور از خانه و زندگی ام باشم

شاید همسرم بتواند خودش و زندگی زناشویی و مشترکش را کمی جدی تر بگیرد و

دست از این خودخواهی ها و لجبازی هایش بردارد و مفهوم زندگی مشترک و حریم خصوصی را پیدا کند.

به خودش هم گفته ام: حقیقتا  من به صلاحت میبینیم تو یک مدت زیادی را کنار خواهرک و خانواده ات باشی

و همه ی آنچه که در توان داری  از عشق و فداکاری و حتی پول برایشان مایه بگذاری وقتی که خوب

روحت از این چیزها ارضا شد و تخلیه شدی مرا صدا بزن تا شاید بیایم و به این زندگی در صورت متحول شدن

ادامه دهم . جایی که من هم دیده شوم و اولویت زندگی ات باشم نه نفر آخر ..

دوستان خوبم ! به زودی میروم و از شما میخواهم برای خواهر حقیرتان مثل همیشه دعا کنید تا بتوانم

در این سفر هم خودم هم زندگی ام را تعمیر کنم که اگر نشود دیگر باز نخواهم گشت و عطای همه چیز

را به لقایش خواهم بخشید..

 همراهان همیشگی من برای تک تک شما که همیشه راهنمایی های دلسوزانه تان کمک حالم بوده و

هست بهترین ها رو از خدای مهربان از صمیم قلبم آرزو میکنم...

سال نوی خوبی داشته باشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 14:38 توسط | |

این چند وقت راجه به رفتنم صحبت کردم با او چندین بار ..

هر چند بار هم محکومم کرد به اینکه من با سوء نیت قصد دارم تنها برم سفر پیش خانواده م و

هر بار دعوایمان شد. اما من واقعا به فریادها و افکار پارانوئیدی اش هم دیگر سولفاته شده ام

دیگر فقط می ایستم و ساکت میشوم تا فریادها و سوءظن هایش تخلیه شود

چاره ای دیگری نیست این وسط ها حرف زدن حکم خودکشی رسمی را دارد.

هر بار همین بساط است و من ناامیدتر از همیشه فکر راهکار و چاره ای جدید میگردم این وسط ها

یعنی همه ی حرفش این است که تنها نمیگذارم بروی با خودم میروی و با خودم برمیگردی ..

حالا بیا و برایش از بعد روانشناسانه ی موضوع توضیح بده که دلخسته ای از همه چیز  و به این فاصله

نیاز داریم تا خودمان را باز پیدا کنیم و کمی به هم فکر کنیم ..

حتی به این حرفها هم سوءظن دارد که چرا من میخواهم فاصله بگیرم؟؟

بعد از همه ی بحث ها دیگر فقط به او گفتم خودت و وجدانت و خدایت ... من دیگر نمیدانم چه کنم ؟

/ از آن شب به بعد یکبار آمد و گفت شرکت تور سفرهای خارجه گذاشته برویم؟

/ اول عید تا آخر عید تو را میبرم پیش مادرت و بعد هم میرویم دبی؟ نظرت چیه ؟

/ ازم پرسید ویلای پسر عموی بابات عید اجاره میده ؟ کنار دریاست دیگه نه ؟

/ زنگ بزن سوال کن چند میگیره

/ یا گفت : دوستم و خانومش چند روز دیگه میرن تهران اگه دوست داشته باشی باهاشون برنامه

میذارم بریم؟


پیشنهادات بسیار خوبی بود اما حقیقت آنقدر از او وعده های بی سر انجام شنیده ام که دیگر

از هیچ کدام از وعده هایش هیجان زده نمیشوم کاملا خنثای خنثی فقط نگاه میکنم و گوش میکنم

به او و فقط سر تایید فرو می آورم هر بار .

 دیگر آنقدر کلافه و خسته ام که فقط فکر فرار از اینجا هستم، و میگویم باشه خوبه.

وقتی جو خانه و زندگی اش آرام شد و من همان خر همیشگی شدم از فردایش همان شد

که فکر میکردم بهانه ی پاسپورت و ویزا و فلان را آورد و سفر دبی را بی قید و شرط منتفی اعلام کرد.

امروز برای دیدن خانواده همسرم به خانه شان رفتم فکر میکنید چه شنیدم ؟

هه ... همه ی این پیشنهاداتی که او برای سفر و ویلا و اینها به من داده بود را برای آنها چیده بود

نه برای من و خوشی و تغییر روحیه من !!

این را وقتی فهمیدم که خانم جان که مثلا عزادار برادر است  مرا کنار کشید بادی به غب غب انداخت

و گفت : میگم حالا ویلای پسر عموی بابات چند متره ؟ امکاناتش کامله؟ کنار دریاست دیگه ؟؟

اگه بچه ها رو هم راضی کنم بیان خیلی میچسبه

نمیتوانم حس خشمی را که آن لحظه از همسر خودم به وجودم رخنه کرده بود را برایتان باز گو کنم دیگر

حتی به من هم نمیگوید ...

این کار برایش عادت شده  از همه ی احساسات و عواطف من سوء استفاده میکند

شب مینشیند و برایم رویا میکشد و از من میخواهد که از چیزهایی که دوست دارم بگویم وقتی آنها را

میفهمد و پیشنهادات رویایی مرا میشنود صبح اول وقت آن را با مادرش شریک میشود و به ریش من

احمق میخندد

کار همیشه اش است و نمیداند که چه قدر مرا لبریز از تنفر و کینه میکند.

اساسا شک ندارم که هیچ هدفی در زندگی برای خوشی و خوشحالی من یا تغییر روحیه من ندارد و

حتی حس میکنم برای درآورد حرصم هم که شده بدتر میکند.

جالب اینجاست که احساس میکند در کنترل من و زندگی اش خیلی موفق است و همین که میتواند

مرا در خانه حبس کند و اعتراضاتم  را به خوبی سرکوب کند و به خواسته هایم و افکارم و حریم خصوصی

زندگی ام کاملا نامردانه بی محلی و بی توجهی کند به همه اینها میبالد و احساس میکند کاملا توانسته

در کنترل زندگی و زنش موفق عمل کند چون به ظاهر همه چیز زندگی اش آرام است


.اما خدا که میداند من از اوضاع زندگی ام به عنوان زن این خانه به هیچ وجه راضی نیستم.

زندگی ای که دیگر از روی عادت فقط جلو میرود و من بی رضایت و خشنودی تن به هر خواسته ای از سمت

او میدهم و او هم نامردانه مرا و زندگی اش را به هر چیزی که برایش اولویت دارد میفروشد.

اما او نمیداند از سردی و دلزدگی که روز به روز در من زیاد و زیادتر میشود من سرد و سردتر میشوم

حتی از لمس دستانش..

او سردی ام را نمیبیند و فکر میکند همه چیز بر وقف مردادشان است اما از تیشه ای که به ریشه

زندگی اش زده است ، خبر ندارد.

از بی تفاوتی ام .. از بی حسی ام... از سردی ام ..

حالا معنی آن طلاق عاطفی را که پیشتر ها شنیده بودم میفهمم ..

رابطه ی یک طرفه ای که هیچ چیز در آن نیست جز عادت .


باز خدایا بگذار برود و رویاهایمان را بفروشد به شادی دیگران ...

 تو که هستی آن بالا.... نه ؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 3:15 توسط | |

Design By : Mihantheme