لحظه های سرنوشت من

یخچال خونه تقریبا خالی شده بود مواد غذایی نیاز بود برای خونه از هفته پیش تا بحال ازش

خواستم  یک زمانی را بگذارد برای خرید از آن روز چند روز گذشت  تا امروز که بالاخره رضایت داد

برویم خرید. گفتم کمی زودتر بیاید که مجبور نباشم هول هولکی خرید کنم

خب دیر آمد این هم البته چیز عجیب نیست همیشه همینطوری است نسبت به من و امور خانه.

. گفت یک ساعت میخوابم ... و دو ساعت و نیم خوابید!!!!

وقتی بیدار شد سرشب شده بود و من هم کاملا عصبانی. 

چون قرار بود قبل از ساعت 8 آموزشگاه رانندگی باشم برای ثبت نام دوره جدید .

خودش هم میدونست اما طبق معمول همیشه عذر خواهی که هیچ یک چیزی هم طلبکار بود

میدانم که چون راضی نیست دارد دست دست میکند که من این مساله رانندگی را بی خیال شوم

که نمیشوم.

به آموزشگاه نرسیدم چون دیروقت شده بود فقط مستقیم رفتیم خرید خنزر و پنزر های خانه.

نیم ساعت که گذشت آنقدر غر و لند کرد و بداخلاقی کرد که تو وقت مرا گرفتی و تو خرج زیاد کردی و

هزار بهانه دیگر که نفهمیدم چطور خرید کردم / همه ی خریدهایی که شما در یک هفته هر روزه

انجام میدهید را من در یک ساعت و نیم انجام دادم. هر چیزی که فکرش را بکنید.

بعد هم با خلق تنگ و به هم ریخته آمدیم خانه.

بداخلاقی هایش کم بود ،این کمر درد بی موقع هم دیگر بی طاقت تر و عصبی تر و کج خلق ترش

کرده است. که باعث میشود روزی هزار بار به خودم لعنت بفرستم که آن سفر را رفتیم .

با بی حوصلگی مشغول حمل کردن و جابجا کردن آن همه خرید بودم و به زور همه چیز را در یخچال

میچپاندم حوصله نداشتم دلم میخواست هر چه زودتر تمام شود و بروم روی تختم دراز بکشم و

سرم را زیر پتویم بکنم و به هیچ چیز فکر نکنم و نفس عمیق بکشم.

تلفنم زنگ خورد خانم جان بود حوصله او را که اصلا نداشتم که او هم بخواهد مثل پسرکش  اعصابی از من

خراب کند اولش کمی دست دست کرد و از این چیز  و آن چیز پرسید تا رفت سر اصل مطلب .

خانم مبل خانه ی خواهر زاده جانش را بدون هیچ سوال و جوابی با آگاهی از حساسیت های من

از او خریداری کرده برای خانه ی من . جایش را هم تعیین کرده بود که کجای خانه بگذارمش.

داغ کرده بودم برای چه من باید مبل دست دوم خانه ی دخترخاله شوهرم را بیاورم در خانه ام بگذارم ؟

هرچه قدر هم که نو باشد هر چه قدر هم که استفاده نشده باشد هر چه قدر هم که شیک باشد

فقط به این خاطر که چشم خانم جان آن را گرفته است ؟ که دخترخاله جان با کلاس و پولدار است و

وسایل خانه اش متبرک است و من باید یک تبرکی از آن ها بردارم تا دل همشان راضی باشد ؟

وقتی با برخورد محکم من  روبرو شد حرفش را عوض کرد گفت این را برای خودم خریدم ولی فعلا جا

ندارم گفتم بیاورم بگذارم در فلان جای خانه ی شما تا یک جایی برایش پیدا کنم.

صراحتا به او گفتم که پای این مبل به خانه من نرسد اما وقتی بخواهد کار خودش را بکند زمین و زمان را

به هم میدوزد تا انکار انجام شود حالا فردا پسرش را بر این مساله تحریک میکند و می اندازد به جان

من. الان کاملا داغ هستم کوره ی آتش.

کلی دم نوش دم کرده ام تا کمی آرام شوم و بتوانم فکر کنم.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 2:9 توسط | |

یک هفته ای می شود که از سفر برگشته ام فرصت نشد پست جدید بگذارم. از ماجرای سفرم و

خراب شدن ماشین و اینها که کم و بیش با خبر هستید. دوست ندارم خیلی منفی بنویسم

اما حقیقت این است که ماشین خانم جان و خراب شدنش، تمام تایم سفر، بودجه مان و همینطور

انرژی بسیار زیادی  ازمان گرفت به اضافه خرده فرمایش ها و مسخره بازی های دیگرشان.

با وجود این همه تایمی که ازمان رفته بود خانم جان یک روزش را امر فرمودند که باید بروید کارهای

آن یکی پسرم را که دانشگاه شیراز قبول شده انجام دهید همسرک هم طبق معمول بدون توجه

به من و سفرم بی درنگ پذیرفت . هر چند آخر کار وقتی به جای دانشگاه بزرگ شیراز از یک

دانشگاه بی در و پیکر بدون کنکور پولکی ، در دهکوره ای صعب العبور در چند کیلومتری شیراز

سر درآوردیم ، تاز ه آن موقع از کرده اش پشیمان شد اما دیگر کل روزمان رفته بود و قابل جبران

هم نبود. روز آخر هم به جهت دوندگی که روز قبل برای خرده فرمایشات خانم جان و دانشگاه برادر

کرده بود دیسک کمر و رگ سیاتیکش عود کرد و مجبور شدیم به سرعت برگردیم به شهرمان.

دوست ندارم خیلی منفی بنویسم اما این چیزهایی بود که به واقع اتفاق افتاده بود و از شور

و شوق و انرژی ام برای این سفر و لیستی که از مدتها قبل آن را تهیه کرده بودم تا بروم و خوش

بگذرانم تقریبا چیز زیادی نصیبم نشد فقط آن چند ساعتی که توانستم خودم را با هزار آیه و قسم

به بارگاه حافظ عزیز و حضرت شاه چراغ برسانم ، بسیار برایم لذت بخش و روحانی بود و نمیتوانم حس

آن لحظاتم را به هیچ طریقی توصیف کنم. چون بغض هایم آنجا خوب خالی شد و هر چه توانستم گله

کردم از غربت و دل تنگ و  هر که و هر چه که آزارم میداد.

و واقعا وقتی میخواهم خاطرات این سفر را مرور کنم سعی میکنم به همان قسمتش فکر کنم تا 

حس خوبی داشته باشم و امید به مرحمت خداوند و استجابت دعاهایم.

و اینکه هر چه که بود یک ده روزی از اینجا و این آدمها دور بودم و این فرصتی برایم بود که

نفسی بیرون از اینجا بکشم . هر چند از وقتی برگشته ام  همسرم با دیسک کمر و دردها و بداخلاقی

هایش اضافه شده بر من و همینطور منت چند ملیونی که خرج کرده است برای این سفر.

 میتوانم بگویم در این مقطع فاصله ای که از این محیط گرفتم برایم  لازم بود اما دیگر

فکر نمیکنم حالا حالاها دلم سفری بخواهد به جز برنامه سفر به شهرم به جهت دیدن پدر و

مادرم.

میدانید همین دیروز که برای گشت و گذار با دوستانمان به خارج از شهر رفته بودیم آنقدر زنگ زدند

و آمار گرفتند و کنترل کردند و امر و نهی کردند که صدای دوستانمان هم درآمده بود.

در تمام سفرها و برنامه های دو نفری مان، خانم جان با زیرکی وانمود میکند که دلش از این سفرها

میخواسته و به این جهت همسر من همیشه عذاب وجدان دارد و  بی قرار این مساله است که چرا

با قوم و طایفه اش به این مکان نیامده است و باید حتما هر جا میرویم آنها هم آنجا را تجربه کرده

باشند.

در کل هیچ اعتباری به این جماعت نیست همسرم خیلی به من و زندگی اش  علاقه مند است و

میبینم که تلاش میکند زندگی اش را روبراه کند اما متاسفانه قادر نیست پرده ی  حائل و حاشیه

امنیتی قائل شود بین حریم خصوصی زندگی زناشویی اش و احساسات و عرق خانوادگی اش

که اغلب توسط هوش و زیرکی خاص اطرفیانش تحریک میشود و مورد سواستفاده

قرار میگیرد. در حقیقت تمام تلاشم و گرفتن مشاوره ها و صحبت ها به همین جهت بوده است

اما فعلا فکر نمیکنم دلم سفری بخواهد به جهت تجدید روحیه و این حرفها به جز همان برنامه سفر به

زادگاه پدری ام . چون در حال حاضر حقیقت این است که حتی اگر آنور دنیا را هم برای سفر انتخاب کنم

برای تجدید روحیه و هر چیز دیگری ، همیشه درگیر مسائل همسرم و خانواده اش خواهم بود به

جهت نوع فرهنگ و نگرش و رفتارهای ناآگاهانه و پر اشتباه همسرم و خانواده اش،

به این خاطر ترجیح میدهم فعلا روش های دیگری را برای آرامش و رسیدگی به روحیه خودم در

نظر بگیرم. نمیدانم باز هم باید امتحان کنم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 13:54 توسط | |

به شیراز نرسیدم دوست داشتم شب بزرگداشت حافظ را کنار بارگاهش باشم .

جمعه با ماشین خانم جان راه افتادیم چند ساعتی نگذشته بود که یک جایی وسط بیابان خدا،

ماشین خراب شد و باقی ماجرا...

به جهت گرمای شدید هوا و خوابیدن ماشین در تعمیرگاه از آن روز تا بحال در یک هتل محبوس

هستیم.

مرخصی هایمان هم دو سه روزی دیگر تمام خواهد شد و پولهایمان هم همینطور.

به انرژی منفی اعتقاد دارید؟؟ اگر ندارید من به شما اطمینان میدهم که وجود دارد.

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 11:9 توسط | |

دوستای خوبم از پیشنهادات خوبی و انرژی های مثبت تان ممنونم ببخشید فرصت نشد تک به تک تشکر

کنم .از دوستان خاموش و بسیار زیادی که پیام خصوصی میگذارند هم بی نهایت ممنونم .

خانم جان از سفر آمد  دم رفتن من ... کلی قمیش آمد و چیزهایی را بهانه کرد و مثل همیشه

انرژی منفی داد و اگه دست خودش بود شاید دعوای دیگری هم راه می انداخت اما خیلی محکم

و پر انرژی  با لبخندهای آرامم به او تاکید کردم که سعی نکند تاانرژی مان را بگیرد چون

بی فایده است. برای این سفر و تمام زندگی ام  کلی انرژی و اشتیاق دارم .

کاری به کارشان ندارم دیگر هر کاری میخواهند بکنند . باور نمیکنید اگر بگویم دیگر جوری شده

که از رفتارهای مضحکشان خنده ام میگیرد و با همین خنده خیلی راحت تر از گذشته ، میگذرانم.

مدتهاست که خوشبختی و آرامش خودم  و همسرم برایم اولویت اول زندگی شده است و

فقط سعی دارم  تمام انرژی ام را برای روبراه کردن زندگی شخصی خودم صرف کنم .

دوستان خوبم صبح عازم سفر هستم. برگشتم حتما پست جدیدم را میگذرام . جایی نروید تا

برگردم.

دعا لازم ...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:24 توسط | |

قرار است بروم سفر . شیراز بوشهر و آن حوالی . او قول داده.

همسرک آرام است و سعی در آرام تر کردن زندگی و اوضاع روحی مرا دارد. دسته کم اینطور به نظر

میرسد. قرار است یعنی کمی به روحیاتمان برسد.

هر چند تا پا در راه این سفر نگذارم و جاده را نبینم ،وعده اش را باور نخواهم کرد.

خانم جان نیست با دخترک رفته است سفر و احتمالا همین روزها هم باز میگردند.

زندگی ام یک دو هفته ای است در آرامش است و بی دغدغه ی مشکلات دیگران ،میگذرد.

امیدوارم سفر به کامم باشد و کاری به این یکی نداشته باشند.

دوستان خوب شیرازی مرحمت میفرمایید چند منطقه ی زیبا به لحاظ داشتن طبیعت

به من معرفی کنید که خیلی دور و صعب العبور نباشد ؟

و همینطور هتل خوب با قیمت مناسب معرفی میکنید ؟

رستوران ها و جاهای خاص غذاهای خاص توی شیراز و بوشهر ؟

سوغاتی؟ !!

من اولین بار است که به شیراز میروم ...

آب، رودخانه، آبشار ،درخت ، روستا هوای خوب ... این روزها نیازمند اینها هستیم .

مدیتیشن !!!

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 17:40 توسط | |

این ماجرا مربوط به هفته ی گذشته است که نتوانستم پست بگذارم.

دم دمای ظهر بود با صدای پریدن و خاموش شدن کولر بالای سرم از خواب پریدم قطعا برق رفته بود

هنوز خوابم میامد نمیخواستم از جایم بلند شم و منتظر بودم شاید برق بیاید و مجبور نباشم بلند

شوم اما به نظرم یک چیزهایی غیر عادی میامد مثل سر و صدایی که از پارکینگ میامد و

بعد از آن بوی دود یا یک چیزی توی این مایه ها. از اتاق خواب بیرون آمدم و بلافاصله به سمت

سالن رفتم بو بیشتر شده بعلاوه از پشت پنجره ی تراس دود را هم میدیدم خیلی ترسیدم چادرم را

سر کردم و رفتم توی بالکن و از بالا مشغول دید زدن شدم  با دیدن همسایه ها و ماشین آتش نشانی

دیگر کلهم برق از سرم پرید یک آن با خودم گفتم ساختمان آتش گرفته و من هم اینجا احتمالا

محبوس شده ام و همه پایین ایستاده اند

اما چند ثانیه بعد با صداهای ممتد ترکیدن کنترهای برق و آمدن ماموران برق دوزاری ام افتاد که تمامی

کابل ها و کنترهای برق داخل پارکینگ آتش گرفته است به هرحال ترسیده بودم.

هوا هم همچنان گرم است و محال است بدون داشتن برق و کولر حتی چند ساعت هم بتوانی

دوام بیاوری. با خودم فکر میکردم که با این اوصاف این برق امروز و فردا آمدنی نیست و از آنجاییکه

کسی را هم در این شهر ندارم احتمالا مجبور خواهم شد که چند روزی را منزل خانم جان بمانم.

آمدم داخل و شماره همسرک را گرفتم و به او اطلاع دادم شاید بیاید و برنامه ی درستی بریزیم

 خوب  خیلی هم ناراحت و پریشان نشد و فقط گفت وسایلت رو جمع کن که بریم خونه ی مامانم اینا.

خیلی هم بدش نمیاید چون با ذوق و شوق این خبر را سریع به مادرش داد.

واقعا حوصله نداشتم دلم نمیخواست بروم چون فقط یکی دوساعت در این جمع هم کافی است

تا اعصاب و روانم بهم بریزد چه برسد به چند روز .

آن هم این روزها که به توصیه های درمانی پزشکم سعی در ترک یک سری

داروها با کنترل استرس و مشکلات عصبی دارم. اما چاره ای هم نبود تمام اهالی ساختمان هم داشتند

از ساختمان به جای دیگری نقل مکان میکردند. به هر حال یخچال و فریزر را خالی کردم و یک ساعت

بعد خانه ی خانم جان بودیم خوب وضعیت دسته کم برای آنها خوب بود و قابل کنترل. سعی کردم

با شرایط پیش آمده کنار بیایم تا این چند روز هم بگذرد.  میدانید آنقدرها بد نیست ها..

یعنی من زیاد سعی میکنم در روابطم سخت نگیرم تا به خودم سخت نگذرد رابطه ی خوب و صمیمی

هم با آنها دارم شاید اگر در جمع ما باشید حتی تصور وجود مشکلاتی که میگویم را هم نکنید

چون ذاتا آدم گرمی هستم و آنها هم همینطور اما همیشه باید مراقب باشم که از حد مجاز این گرمی

و  صمیمیت آن طرف تر نروم که متاسفانه از جنبه و ظرفیت این جمع خارج است .

به هر حال اگر مجبور باشی چیزی حدود 60 ساعت با خانواده همسرت باشی قبول کنید که

در واقع فرصت بسیاری است که از این فضا به نفع خودشان هم استفاده کنند و احیانا چیزهایی

را دیکته کنند.

از همان شب اول که  همسرک ذوق زده و هیجان زده از محبت های نمایشی مادر و خواهرک، آنقدر

از همه چیز زندگی اش حرف زد که الان لیست حقوق و مزایا و وام های دریافتی

و تسهیلات تفریحی و مسافرتی و  برنامه هایی که ریخته ایم و هر چیز دیگری از زندگی من و

همسرم را دخترک و مادرش به طور کامل دریافت کردند .

خانم جان وقتی همه چیز را از پسرش بیرون کشید شروع به برنامه ریزی و فتوا دادن کرد 

میگفت خب گفته باشم  اگر سفر خارجه خواستی بروی که دخترم را باید همراه خود ببرید

وگرنه خودت میدانی.

گفتی شرکت ویلای شمال را کی به تو میدهد ؟ آن ویلای شمال را برایمان ردیف میکنی دیگر؟

پاییز برایم ثبت نام کن حتما . من زنگ میزنم یادآوریت میکنم. خلاصه این چند روز از این دست

کم نبود.به علاوه اینکه روز آخر هم که با دعوا و دلخوری توام شد و ...

واقعا حوصله تعریف کردن و بها دادن به کارها و بچه بازی های خانم جان و بچه هایش را ندارم

واقعا به نظر خودم کارهای عجیب و غریبشان فقط عقده گشایی است و به لحاظ روانی قصد

جلب توجه دارند که هر چه کمتر توجه کنی بهتر است.

فقط این وسط آرامشی که از زندگی من و همسرم میگیرند برایم مهم است که باعث میشود

گاهی واکنش نشان دهم .

شما فکر کنید دسته کم اکثریت قریب به اتفاق مردم به خدا و پیغمبر نیمچه اعتقادی دارند و حتی

اگر هم نداشته باشند دسته کم احترام میگذراند.

ماجرا از این قرار بود که  بحث دین و مذهب و سیاست شد و پسرها هم شروع کردند به توهین و

بی احترامی و حتی کفر گویی . همسرک هم چیزی نگفت تا جایی که شروع کردند به توهین به 

اعتقادات من و همسرک . خانم جان هم  که ریشه اعتقادی اش چیزی در حد سوزن در انبار کاه است

به پشتی و حمایت از کفرگویی پسران برآمد.  دخترک هم برایم جالب است از یکطرف به جهت جلب

توجه همسرم، خود را  به اعتقادات مذهبی پایند نشان میدهد و از آنطرف شبها با دخترخاله جان

مینی جوپ میپوشند و در پارت*ی های شب*انه مختل*ط خانه ی دخترخاله جان مشغول رقص و

پایکوبی.

تازه آنطرف تر برای همسر من ،سمبل وقار و کوه اعتقادات است.

اگر فکر میکنید از این موضوع خرسند شدم اشتباه میکنید چون من  میدانستم که این موضوع

بهانه ای میشود برای بر هم زدن آرامش من و زندگی ام، چیزی که همیشه به دنبالش هستند.

خانم جان رفت روی تخت دراز کشید و شروع کرد به گریه و مظلوم نمایی و یادآوری اینکه

من قلبم ضعیف است (که از من هم سالمتر است) و شما مرا میکشید و این حرفها.

خلاصه اینکه یکجورایی بیرونمان کردند دیگر. چون با وجود این حرفهاو توهین ها دیگر جای ماندن

نبود  وقتی رسیدم خانه، زنگ زدم به خانم جان و در حالی که همچنان سعی داشت عذاب وجدان بدهد

و مظلوم نمایی کند دست پیش را گرفتم و گفتم :

ببین مادر من !!! این راهش نیست فقط گوش بده :

من اگر مهمان دو روزه ای در خانه ام داشته باشم هیچ وقت نمیگذرام تحت هیچ شرایطی با

دلخوری یا بغض از خانه ام بیرون برود جای شما بودم بجای این نمایش های حزن آلود و عذاب وجدان

دادن ها یکی یک سیلی به گوش آن پسرهایم میزدم که احترام به عتقادات که هیچ

احترام به بزرگتر هم هیچ، دسته کم حرمت مهمان خانه شان را نگه میداشتند که توی این هوای

گرم مجبور نباشند سرگردان بشوند. اگر دین و ایمان ندارید یه خودتان مربوط است اما احترام خود 

و دیگران را دسته کم نگه دارید.

گفتم منبعد از من توقع زیادی نداشته باشید چون بسیار دلچرکین هستم.

من حرفم را زدم  قطعا میدانست که حق با من است/

اما به هرحال این را باید پذیرفت که او زن بسیار بسیار زیرکی است.

یک صدای حزن آلود، یک پیامک تاثیر گذار، یا یک شب خوابیدن در بیمارستان زیر سرم ،

همه چیز را بر وقف مرادش میکند.

این طور نیست؟؟!!!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 15:37 توسط | |

 پدر شوهر قرار بود از سفر کاری برگردد بعد از دوماه . قرار شد برای استقبال برویم .

با وجود اینکه خیلی روبراه نبودم این چند روزه ، و حال و حوصله درستی هم نداشتم اما سعی کردم

به قولی حال کسی را نگیرم . این خصوصیت من است که دوست ندارم ناراحتی ام انرژی جمع را

بگیرد .بعلاوه آنها خوشحال بودند برای برگشتن پدر و دوست نداشتم حالشان را بگیرم.

رفتیم  خانه خانم جان و قرار شد با همسرم و خواهرکش برویم فرودگاه من هم بلند شدم و

به قصد آماده شدن به اتاق رفتم مانتوی کرم رنگم را پوشیدم اما لحظه آخر پیش خودم گفتم این

مانتو مناسب فرودگاه نیست و  اگر بخواهم با آن به فرودگاه بروم حتما کلنجاری سر این مانتو با او

خواهم داشت بود حال و حوصله جنجال نداشتم  از دخترک خواستم یک مانتو و شال سنگین تر

و مناسب برای بیاورد.

دم خواهرکش هم گرم که درشصت هفتاد مانتوی آویزان در کمدش حتی یک مانتو یا شال درست و

درمان سر و سنگین خانمانه هم پیدا نمیشد

داشت دیر میشد و او هم منتظر صدا میزد به زور چند مانتوی آبرومندانه تر پیدا کردم

و مشغول تست کردنشان بودم که آمد و مرا دید و ناگهان مانند کسی که منتظر آتو باشد پرید به من

اینا دیگه چیه میپوشی ؟ نکنه میخوای با اینا بیای ؟ گفتم هیس آروم من دارم دنبال مانتوی

مناسب میگردم مگه نمیبینی ؟

خانم جان پای تلفن بود اما حواسش پیش ما بود از دور داد زد مادر اون آبیه رو بپوش گفتم نه یه

چیزی پیدا میکنم

ولی او همچنان داشت به من تندی میکرد گفت:

مسخره شو در آوردی دیگه ؟ تو میخوای آبروی منو ببری؟ اگه یکی از همکارام ما رو ببینه چی ؟

اصلا نمیخواهد بیایی

دیگر داشتم جوش می آوردم یک جوری حرف میزد هر کس نمیدید فکر میکرد لابد تیپ زنهای جلف

و خیابانی را زده ام که اینجور میگوید.خواستم دهان باز کنم و بگویم مگر  این ها لباسهای مادر

و خواهرکت نیست که هر روز در کوچه و خیابان و دانشگاه و اینور و آنوربا آن میگردند؟

 واسه اینکه بی حرمتی بیشتر از این به خودم نشود سعی کردم به خودم مسلط باشم اما مانتو را 

درآوردم و به گوشی پرت کردم و با خشم نگاهم را به چشمانش دوختم گفت اصلا نمیخواهد بیای ما

خودمان میرویم و بعد خواهرکش را صدا کرد .

دخترک از اتاق بیرون آمد یک مانتو و شال سفید با ساپورت رنگی و تشکیلات موهایش را هم اتو

کشیده بود.

به من گفت رنگ روژم خوبه؟ یا همون صورتیه رو بزنم؟

اصلا به رنگ رژش نگاه هم نکردم فقط گفتم نه عزیزم همین خیلی خوبه ..

و در مقابل چشمان حیرت زده من دست دخترک رو گرفت و رفتند ..

جایی نبود که بتوانم داد بزنم یا حتی دو قطره اشک بریزم خانم جان هم که کاملا در بطن ماجرا و

متوجه اوضاع بود جارو برقی را برداشت و شروع کرد به جارو کردن تا کمی فضا را عادی نشان دهد..

اما برای من فضا خیلی سنگین تر از آن بود که بتوانم تحملش کنم گوشی را برداشتم و به او زنگ زدم

و در میان جنجال صدای جارو برقی میتوانستم آزادانه داد بزنم و همه ی حرص و بغض و خشمم را جمع

کردم  گفتم تو هیچ حواست هست چه کار میکنی؟ چطور به خودت اجازه میدی جلوی همه با من آنطور

رفتار کنی ؟ و چند چیز دیگر  که خاطرم نیست چون آنقدر عصبانی بودم که ..

چیزی نگفت..

گوشی را قطع کردم.

پدر جان که آمد به جهت اینکه بسیار دوستش میدارم باز هم سعی کردم خودم را عادی نشان دهم و

شب آن مرد را خراب نکنم که تازه از راه رسیده و ...

به علاوه اگر واکنشی نشان میدادم بیشتر روی من و موضوع زوم میشد و نمیخواستم جلوی آن جمع

برخوردم را به حساب ضعف من گذارند.

اما وقت برگشتن حتی حاضر نبودم در رویش نگاه کنم یا حتی با او بحث کنم

  پیش خودم میگفتم او فکر میکند اینگونه زندگی اش را ریاست و کنترل میکند اما نمیداند که چه

تیشه ای به ریشه ی  زندگی اش میزند و هرگز متوجه فاصله ای که بین مان می اندازد نمیشود.

همه راه به این فکر میکردم که چطور با این موضوع برخورد جدی داشته باشم

 .

 

تمام شب را فکر کردم که چطور با این موضوع برخورد کنم که شخصیتم غرورم را حفظ کنم بعد هم خوابم

برد فردا منتظر برگشتنش بودم تا یک جنجال حسابی راه بیندازم و همه چیز را به هم بریزم واقعا

نمیتوانستم رفتارش را هضم کنم و هیچ توجیهی پیدا نمیکردم.

اما وقتی پشت کامپیوتر مشغول چک کردن ایمیل هایم بودم ایمیل او را دیدم یه پیغام

کوتاه برام گذاشته بود :

عذرخواهی کرده بود .. نوشته بود عزیزم ببخش خیلی این روزها فشار کاریم زیاد شده کمی

عصبی شدم توی اون موقعیت .

رفتارم درست نبود حق با توئه دیگه همچین چیزی پیش نمیاد.

 

  • برایش نوشتم  از همه اینهایی که بالاتر نوشتم . حالا آرامترم .

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 2:29 توسط | |

صبح زنگ زد و گفت ساکم را ببند قرار است بروم شهرستان خانه یکی از همکاران دعوت شده ام.

گفتم نمیشود هفته دیگر بروی این چند روز کمی حالم خوش نیست شبی نصفه شبی فشارم بیفتد

تنها هستم .. اگر میشود هفته دیگر برو گفت نه رودروایستی دارم ولی نگران نباش زنگ زده ام مادرم

اینها بیایند پیشت گفتم خودت بریدی و دوختی ؟؟!!! من میگویم حال و حوصله خودم را هم ندارم

تو برای رفع عذاب وجدان خودت برنامه ریزی کرده ای برای شب من ؟ بحث کردیم و تلفن را قط کردم.

بلافاصله زنگ زدم به خانم جان و به او  گفتم نگران من نباشند و خودشان را به زحمت نیندازند

شب به منزل دوستم میروم. خانم جان پذیرفت فقط تاکید داشت فردا که پدرشوهر از ماموریت

بر میگردد خودمان را برسانیم و به پیشوازش برویم به او اطمینان دادم که فرداشب سر موقع

خواهیم آمد.

آمد خانه و کمی سعی کرد اوضاع را آرام کند و من هم انقدر بی حوصله بودم که وانمود کردم که مشکلی

با این موضوع ندارم و حالم خوب است . فقط میخواستم این قائله تمام شود و زودتر تنها بشوم وقتی

خیالش راحت شد کوله پشتی اش را برداشت و رفت.

کمی داغ شده بودم یک ایندرال دیگر خوردم (مثلا با دکترم قرار گذاشته ام که کم کم آن را کنار بگذارم )

بلافاصله زیر دوش آب رفتم دستگیره را به سمت رنگ آبی کشیدم منتظر خنک شدنش ماندم

یادم آمد از خاصیت اقلیم این شهر که هر چه منتظر شوی آب سردی درکار نخواهد بود حتی برای

تمدد اعصابت. اما به هر حال بیرون که آمدم کمی حالم بهتر بود تمام شب را به تنهایی سر کردم

هرچند شب تنهایی برای من مفهوم خاصی ندارد، من ماه ها شب را در خانه ی بی او سر

کردم و ماندم تا وقتی او از شغل بیرون شهر و دانشگاه باز میگردد، چراغ خانه اش روشن باشد .

چیزی که امروز به ندرت به خاطر می آورد و از آن یاد نمیکند. در هر صورت شب گذشت.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 5:1 توسط | |

چند روز بود که به لحاظ جسمی و هورمونی کاملا بهم ریخته بودم

هنوز هم در عصبانیت نگرفتن گواهینامه و ممانعت هایش با خودم کلنجار میرفتم، از بی تفاوتی اش

نسبت به روحیه من و برنامه مسافرت کوچکی که قولش را بارها به من داده بود، با خودم و او در

کشمکش بودم.

حال و حوصله خودم را هم نداشتم فقط دلم میخواست روی کاناپه دراز بکشم و خیره بشوم به تلوزیون

و هیچ کار دیگری نکنم .

باشگاه هم نرفتم . حال و حوصله غذا درست کردن برای خودم را هم نداشتم نمیدانم این چند روز اصلا

چه خوردم.بغض عجیبی هم داشتم مدام تصویر پدر و مادرم جلوی چشمانم میامد و خروار خروار

دلتنگی و بغض . دردهای ماهانه هم مزید بر علت .

از سر دلتنگی اس ام اس دادم " عزیزم خیلی دلم گرفته میدونم خسته ای و درگیر اما واقعا نیاز دارم

که تخلیه بشم "

نمیدانم چرا هر بار که اینطور میشوم فکر میکنم که او میاید و نازم را میکشد و شاید کاری

میکند کارستان و مرا از این حال و هوا در میاورد یا دسته کم یک چیزهایی از این "دوره "میداند

ورعایت چند روز حال خرابم را میکند و کمی هوایم را بیشتر نگاه میدارد. جواب مسیج را که

اصلا نداد.

بعد که از خواب بیدار شد با حالت غمزده و به همریخته تر از خودم آمد و نشست روبرویم روی مبل

و بعد شروع کرد به شکوه و گلایه از کار و زندگی و مدیرعامل و رئیس و درگیری های شغلی روزمره 

و سر درد و گردن درد و هر چیز منفی و بد دیگری که میتوانست وجود داشته باشد.

خب دیگر در چنین شرایطی مسلم است که دارد به من میگوید" بیخود دلت گرفته و بیخود

توقع تیمار داری " 

خودم را خیلی نگه داشتم تلخندی زدم و دستی به سرش هم کشیدم و گفتم :

درست میگویی انشالله که اوضاع بهتر میشود.

بغض های نهفته چند روزه را با یک آب دهان دیگر محکم قورت دادم و دیگر هیچ نگفتم

قاعدتا بهتر همان است که بغض ها در تنهایی بشکند وقتی "او "کسی نیست که باید نازت را بکشد.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 4:33 توسط | |

حقیقتا این مرد دارد مرا در این زمینه رسما دور میزند دو سال است که به هر بهانه ای هم که شده

مرا میپیچاند تا زمان بگذرد و من از صرافتش بیفتم .

غیر از این ،کلا در مورد همه چیز انسان مسئول و مدیری هست .در محیط کار و

اجتماع و در خانه پدری کاملا برای همه یک فرد از جان گذشته مسئول و دلسوز است .حتی اگر

سرش برود قول و عهد و پیمانش به عزیزان و آدمهای دو روبرش محال است زیرپا برود .

همچنین اعتراف میکنم که برای کار کردن به جهت پول در آوردن بیشتر و پس انداز کردن بیشتر

کاملا فعال و از جان گذشته است. که خدا را شکر ...

اما در خانه ی من کاملا نسبت به من ، امور خانه و مسئولیت های زندگی سهل انگار و بی تفاوت است

فقط شانه خالی میکند و به هر ترتیب و ترفندی که وجود دارد مرا دور میزند طوری که آب از آب تکان نخورد

به راحتی قول میدهد و راحت تر از آن زیر قولهایی که به من میدهد میزند و

اساسا ابراز بی اطلاعی میکند از قولی که داده .

من مانده ام با این مرض دیگر زندگی ام که با این وضعیت چطور  کنار بیایم .

5 سال زندگی مشترک داشته باشید و عین 5 سال را به شما قول سفر بدهد و هر بار با یک

بهانه زیر قولش بزند و این حسرت را همیشه به دلتان بگذارد ؟ می شود؟

سینکی که ماه هاست آب میدهد ، لامپی که ماه هاست اتصال میکند ، فیلتری که ماه هاست

باید عوض شود خریدی که ماه هاست باید انجام شود ، سفری که سالهاست قول میدهد و

این یکی آخری "رانندگی" آخر چیست که هر بار برای دک کردنم قول میدهد که هر پنج شنبه

مرا برای تمرین ببرد و حمایتم کند و راهم بیندازد و هر پنج شنبه به راحتی هر چه تمام تر چیزی

را بهانه میکند و یا سر از خانه مادرش در میا آورد و یا خستگی را بهانه میکند و اشک مرا در میاورد

و روز را پایان میرساند ...

در حالی که تا مهلت دریافت خودروی جدیدش دسته کم سه ماه مانده و من قرار بوده

است که با همین ماشین کهنه تمرین کنم ، فردا میخواهد برود و ماشین را بفروشد و من ماندم

و یک برنامه ریزی بی ثمر که باز هم نگذاشت به خواسته ام برسم .. میدانم که دوست ندارد من

رانندگی یاد بگیرم میدانم که دوست ندارد کلا به توانایی ها و استعدادهایم بها دهم و کاره ای باشم

همه ی اینکارها را میکند که من خسته شوم و بیخیال

.. اما به صراحت  این مسئله را تحت هیچ شرایطی بی خیال  نخواهم شد تا خریتی به

خریت هایم اضافه نکرده باشم و فرصت های زندگی و جوانی ام یکییکی از دست نرود.  

یک سوال از دوستان خوب و کسانی که تجربه دارند دارم ... به نظر شما میتوانم به تنهایی بدون تمرین

با ماشین شخصی و بدون داشتن هیچ فرد کمک کننده ای تنها با شرکت در کلاس های آموزش رانندگی

گواهینامه بگیرم ؟؟ جرات و اعتماد به نفسم به دلیلی مشکلات روحی که داشتم زیاد بالا نیست اما

تا دلتان بخواهد انگیزه دارم.

راهنمایی لازم !!! :(

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 2:18 توسط | |

Design By : Mihantheme