لحظه های سرنوشت من

 پدر شوهر قرار بود از سفر کاری برگردد بعد از دوماه . قرار شد برای استقبال برویم .

با وجود اینکه خیلی روبراه نبودم این چند روزه ، و حال و حوصله درستی هم نداشتم اما سعی کردم

به قولی حال کسی را نگیرم . این خصوصیت من است که دوست ندارم ناراحتی ام انرژی جمع را

بگیرد .بعلاوه آنها خوشحال بودند برای برگشتن پدر و دوست نداشتم حالشان را بگیرم.

رفتیم  خانه خانم جان و قرار شد با همسرم و خواهرکش برویم فرودگاه من هم بلند شدم و

به قصد آماده شدن به اتاق رفتم مانتوی کرم رنگم را پوشیدم اما لحظه آخر پیش خودم گفتم این

مانتو مناسب فرودگاه نیست و  اگر بخواهم با آن به فرودگاه بروم حتما کلنجاری سر این مانتو با او

خواهم داشت بود حال و حوصله جنجال نداشتم  از دخترک خواستم یک مانتو و شال سنگین تر

و مناسب برای بیاورد.

دم خواهرکش هم گرم که درشصت هفتاد مانتوی آویزان در کمدش حتی یک مانتو یا شال درست و

درمان سر و سنگین خانمانه هم پیدا نمیشد

داشت دیر میشد و او هم منتظر صدا میزد به زور چند مانتوی آبرومندانه تر پیدا کردم

و مشغول تست کردنشان بودم که آمد و مرا دید و ناگهان مانند کسی که منتظر آتو باشد پرید به من

اینا دیگه چیه میپوشی ؟ نکنه میخوای با اینا بیای ؟ گفتم هیس آروم من دارم دنبال مانتوی

مناسب میگردم مگه نمیبینی ؟

خانم جان پای تلفن بود اما حواسش پیش ما بود از دور داد زد مادر اون آبیه رو بپوش گفتم نه یه

چیزی پیدا میکنم

ولی او همچنان داشت به من تندی میکرد گفت:

مسخره شو در آوردی دیگه ؟ تو میخوای آبروی منو ببری؟ اگه یکی از همکارام ما رو ببینه چی ؟

اصلا نمیخواهد بیایی

دیگر داشتم جوش می آوردم یک جوری حرف میزد هر کس نمیدید فکر میکرد لابد تیپ زنهای جلف

و خیابانی را زده ام که اینجور میگوید.خواستم دهان باز کنم و بگویم مگر  این ها لباسهای مادر

و خواهرکت نیست که هر روز در کوچه و خیابان و دانشگاه و اینور و آنوربا آن میگردند؟

 واسه اینکه بی حرمتی بیشتر از این به خودم نشود سعی کردم به خودم مسلط باشم اما مانتو را 

درآوردم و به گوشی پرت کردم و با خشم نگاهم را به چشمانش دوختم گفت اصلا نمیخواهد بیای ما

خودمان میرویم و بعد خواهرکش را صدا کرد .

دخترک از اتاق بیرون آمد یک مانتو و شال سفید با ساپورت رنگی و تشکیلات موهایش را هم اتو

کشیده بود.

به من گفت رنگ روژم خوبه؟ یا همون صورتیه رو بزنم؟

اصلا به رنگ رژش نگاه هم نکردم فقط گفتم نه عزیزم همین خیلی خوبه ..

و در مقابل چشمان حیرت زده من دست دخترک رو گرفت و رفتند ..

جایی نبود که بتوانم داد بزنم یا حتی دو قطره اشک بریزم خانم جان هم که کاملا در بطن ماجرا و

متوجه اوضاع بود جارو برقی را برداشت و شروع کرد به جارو کردن تا کمی فضا را عادی نشان دهد..

اما برای من فضا خیلی سنگین تر از آن بود که بتوانم تحملش کنم گوشی را برداشتم و به او زنگ زدم

و در میان جنجال صدای جارو برقی میتوانستم آزادانه داد بزنم و همه ی حرص و بغض و خشمم را جمع

کردم  گفتم تو هیچ حواست هست چه کار میکنی؟ چطور به خودت اجازه میدی جلوی همه با من آنطور

رفتار کنی ؟ و چند چیز دیگر  که خاطرم نیست چون آنقدر عصبانی بودم که ..

چیزی نگفت..

گوشی را قطع کردم.

پدر جان که آمد به جهت اینکه بسیار دوستش میدارم باز هم سعی کردم خودم را عادی نشان دهم و

شب آن مرد را خراب نکنم که تازه از راه رسیده و ...

به علاوه اگر واکنشی نشان میدادم بیشتر روی من و موضوع زوم میشد و نمیخواستم جلوی آن جمع

برخوردم را به حساب ضعف من گذارند.

اما وقت برگشتن حتی حاضر نبودم در رویش نگاه کنم یا حتی با او بحث کنم

  پیش خودم میگفتم او فکر میکند اینگونه زندگی اش را ریاست و کنترل میکند اما نمیداند که چه

تیشه ای به ریشه ی  زندگی اش میزند و هرگز متوجه فاصله ای که بین مان می اندازد نمیشود.

همه راه به این فکر میکردم که چطور با این موضوع برخورد جدی داشته باشم

 .

 

تمام شب را فکر کردم که چطور با این موضوع برخورد کنم که شخصیتم غرورم را حفظ کنم بعد هم خوابم

برد فردا منتظر برگشتنش بودم تا یک جنجال حسابی راه بیندازم و همه چیز را به هم بریزم واقعا

نمیتوانستم رفتارش را هضم کنم و هیچ توجیهی پیدا نمیکردم.

اما وقتی پشت کامپیوتر مشغول چک کردن ایمیل هایم بودم ایمیل او را دیدم یه پیغام

کوتاه برام گذاشته بود :

عذرخواهی کرده بود .. نوشته بود عزیزم ببخش خیلی این روزها فشار کاریم زیاد شده کمی

عصبی شدم توی اون موقعیت .

رفتارم درست نبود حق با توئه دیگه همچین چیزی پیش نمیاد.

 

  • برایش نوشتم  از همه اینهایی که بالاتر نوشتم . حالا آرامترم .

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 2:29 توسط | |

صبح زنگ زد و گفت ساکم را ببند قرار است بروم شهرستان خانه یکی از همکاران دعوت شده ام.

گفتم نمیشود هفته دیگر بروی این چند روز کمی حالم خوش نیست شبی نصفه شبی فشارم بیفتد

تنها هستم .. اگر میشود هفته دیگر برو گفت نه رودروایستی دارم ولی نگران نباش زنگ زده ام مادرم

اینها بیایند پیشت گفتم خودت بریدی و دوختی ؟؟!!! من میگویم حال و حوصله خودم را هم ندارم

تو برای رفع عذاب وجدان خودت برنامه ریزی کرده ای برای شب من ؟ بحث کردیم و تلفن را قط کردم.

بلافاصله زنگ زدم به خانم جان و به او  گفتم نگران من نباشند و خودشان را به زحمت نیندازند

شب به منزل دوستم میروم. خانم جان پذیرفت فقط تاکید داشت فردا که پدرشوهر از ماموریت

بر میگردد خودمان را برسانیم و به پیشوازش برویم به او اطمینان دادم که فرداشب سر موقع

خواهیم آمد.

آمد خانه و کمی سعی کرد اوضاع را آرام کند و من هم انقدر بی حوصله بودم که وانمود کردم که مشکلی

با این موضوع ندارم و حالم خوب است . فقط میخواستم این قائله تمام شود و زودتر تنها بشوم وقتی

خیالش راحت شد کوله پشتی اش را برداشت و رفت.

کمی داغ شده بودم یک ایندرال دیگر خوردم (مثلا با دکترم قرار گذاشته ام که کم کم آن را کنار بگذارم )

بلافاصله زیر دوش آب رفتم دستگیره را به سمت رنگ آبی کشیدم منتظر خنک شدنش ماندم

یادم آمد از خاصیت اقلیم این شهر که هر چه منتظر شوی آب سردی درکار نخواهد بود حتی برای

تمدد اعصابت. اما به هر حال بیرون که آمدم کمی حالم بهتر بود تمام شب را به تنهایی سر کردم

هرچند شب تنهایی برای من مفهوم خاصی ندارد، من ماه ها شب را در خانه ی بی او سر

کردم و ماندم تا وقتی او از شغل بیرون شهر و دانشگاه باز میگردد، چراغ خانه اش روشن باشد .

چیزی که امروز به ندرت به خاطر می آورد و از آن یاد نمیکند. در هر صورت شب گذشت.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 5:1 توسط | |

چند روز بود که به لحاظ جسمی و هورمونی کاملا بهم ریخته بودم

هنوز هم در عصبانیت نگرفتن گواهینامه و ممانعت هایش با خودم کلنجار میرفتم، از بی تفاوتی اش

نسبت به روحیه من و برنامه مسافرت کوچکی که قولش را بارها به من داده بود، با خودم و او در

کشمکش بودم.

حال و حوصله خودم را هم نداشتم فقط دلم میخواست روی کاناپه دراز بکشم و خیره بشوم به تلوزیون

و هیچ کار دیگری نکنم .

باشگاه هم نرفتم . حال و حوصله غذا درست کردن برای خودم را هم نداشتم نمیدانم این چند روز اصلا

چه خوردم.بغض عجیبی هم داشتم مدام تصویر پدر و مادرم جلوی چشمانم میامد و خروار خروار

دلتنگی و بغض . دردهای ماهانه هم مزید بر علت .

از سر دلتنگی اس ام اس دادم " عزیزم خیلی دلم گرفته میدونم خسته ای و درگیر اما واقعا نیاز دارم

که تخلیه بشم "

نمیدانم چرا هر بار که اینطور میشوم فکر میکنم که او میاید و نازم را میکشد و شاید کاری

میکند کارستان و مرا از این حال و هوا در میاورد یا دسته کم یک چیزهایی از این "دوره "میداند

ورعایت چند روز حال خرابم را میکند و کمی هوایم را بیشتر نگاه میدارد. جواب مسیج را که

اصلا نداد.

بعد که از خواب بیدار شد با حالت غمزده و به همریخته تر از خودم آمد و نشست روبرویم روی مبل

و بعد شروع کرد به شکوه و گلایه از کار و زندگی و مدیرعامل و رئیس و درگیری های شغلی روزمره 

و سر درد و گردن درد و هر چیز منفی و بد دیگری که میتوانست وجود داشته باشد.

خب دیگر در چنین شرایطی مسلم است که دارد به من میگوید" بیخود دلت گرفته و بیخود

توقع تیمار داری " 

خودم را خیلی نگه داشتم تلخندی زدم و دستی به سرش هم کشیدم و گفتم :

درست میگویی انشالله که اوضاع بهتر میشود.

بغض های نهفته چند روزه را با یک آب دهان دیگر محکم قورت دادم و دیگر هیچ نگفتم

قاعدتا بهتر همان است که بغض ها در تنهایی بشکند وقتی "او "کسی نیست که باید نازت را بکشد.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 4:33 توسط | |

حقیقتا این مرد دارد مرا در این زمینه رسما دور میزند دو سال است که به هر بهانه ای هم که شده

مرا میپیچاند تا زمان بگذرد و من از صرافتش بیفتم .

غیر از این ،کلا در مورد همه چیز انسان مسئول و مدیری هست .در محیط کار و

اجتماع و در خانه پدری کاملا برای همه یک فرد از جان گذشته مسئول و دلسوز است .حتی اگر

سرش برود قول و عهد و پیمانش به عزیزان و آدمهای دو روبرش محال است زیرپا برود .

همچنین اعتراف میکنم که برای کار کردن به جهت پول در آوردن بیشتر و پس انداز کردن بیشتر

کاملا فعال و از جان گذشته است. که خدا را شکر ...

اما در خانه ی من کاملا نسبت به من ، امور خانه و مسئولیت های زندگی سهل انگار و بی تفاوت است

فقط شانه خالی میکند و به هر ترتیب و ترفندی که وجود دارد مرا دور میزند طوری که آب از آب تکان نخورد

به راحتی قول میدهد و راحت تر از آن زیر قولهایی که به من میدهد میزند و

اساسا ابراز بی اطلاعی میکند از قولی که داده .

من مانده ام با این مرض دیگر زندگی ام که با این وضعیت چطور  کنار بیایم .

5 سال زندگی مشترک داشته باشید و عین 5 سال را به شما قول سفر بدهد و هر بار با یک

بهانه زیر قولش بزند و این حسرت را همیشه به دلتان بگذارد ؟ می شود؟

سینکی که ماه هاست آب میدهد ، لامپی که ماه هاست اتصال میکند ، فیلتری که ماه هاست

باید عوض شود خریدی که ماه هاست باید انجام شود ، سفری که سالهاست قول میدهد و

این یکی آخری "رانندگی" آخر چیست که هر بار برای دک کردنم قول میدهد که هر پنج شنبه

مرا برای تمرین ببرد و حمایتم کند و راهم بیندازد و هر پنج شنبه به راحتی هر چه تمام تر چیزی

را بهانه میکند و یا سر از خانه مادرش در میا آورد و یا خستگی را بهانه میکند و اشک مرا در میاورد

و روز را پایان میرساند ...

در حالی که تا مهلت دریافت خودروی جدیدش دسته کم سه ماه مانده و من قرار بوده

است که با همین ماشین کهنه تمرین کنم ، فردا میخواهد برود و ماشین را بفروشد و من ماندم

و یک برنامه ریزی بی ثمر که باز هم نگذاشت به خواسته ام برسم .. میدانم که دوست ندارد من

رانندگی یاد بگیرم میدانم که دوست ندارد کلا به توانایی ها و استعدادهایم بها دهم و کاره ای باشم

همه ی اینکارها را میکند که من خسته شوم و بیخیال

.. اما به صراحت  این مسئله را تحت هیچ شرایطی بی خیال  نخواهم شد تا خریتی به

خریت هایم اضافه نکرده باشم و فرصت های زندگی و جوانی ام یکییکی از دست نرود.  

یک سوال از دوستان خوب و کسانی که تجربه دارند دارم ... به نظر شما میتوانم به تنهایی بدون تمرین

با ماشین شخصی و بدون داشتن هیچ فرد کمک کننده ای تنها با شرکت در کلاس های آموزش رانندگی

گواهینامه بگیرم ؟؟ جرات و اعتماد به نفسم به دلیلی مشکلات روحی که داشتم زیاد بالا نیست اما

تا دلتان بخواهد انگیزه دارم.

راهنمایی لازم !!! :(

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 2:18 توسط | |

پدر همسرک برای شغل جدید پرپول (به قول خودشان) راهی شهر دوری شد هر آنچه که پیش از این 

به همسرم تاکید کردم که نبود پدرت بالاسر خانواده اش زندگی همه مان را مخصوصا من

را تحت تاثیر قرار میدهد و هرچه خواستم متقاعدشان کنم که قید این تصمیم را بزنند فایده ای

نداشت چرا که پول است و پول و پول. همه ی آنچه که خانم جان و دخترک برای دک و پزهایشان نیاز

دارند و من این وسط باید جورش را بکشم و زندگی ام بیش از پیش تحت تاثیر این مساله باشد .

 

و هم اکنون همسرم در تکمیل فرآیند گذشته اش دیگر تمام و کمال ،مرد خانه شان شده است.

خانم جان مریض شده است این روزها یک پایم در بیمارستان بود و بقیه اش در آشپزخانه .

میدانم که همسرم و خانواده اش معتقد اند که کار چندان خاصی نمیکنم و دارم وظیفه ام را انجام

میدهم. انتظاری هم ندارم که مثلا همسر من مانند یک شوهر منصف ،  بنشیند و با خودش فکر کند

که : این دختر بدبخت را آورده ام اینجا و بدون هیچ تفریح و هیجانی ، فقط مدام هر هفته و هر روز و 

هر شب او را درگیر مسائل شخصی و خانوادگی ام میکنم و فقط و فقط برای تامین خانه و پوشاک و

خوراک مناسب همیشه بر سرش منتی عظیم میگذارم.

به بی توجهی هایش به روح لطیف زنانه ام کاری ندارم بگذار عاطفه اش را نثار خواهرک و بقیه 

که حالا دیگر با این ماجرای بیماری خانم جان ، روز به روز لوس تر و پرتوقع تر میشوند یا

هر کس دیگر که میلش میکشد بکند چرا باید برایم مهم باشد ؟

این را هم میدانم که "خوبی که از حد بگذرد ؛ شاید خیال بد کنند " ولی به آن فکر نمیکنم.

منتظر تشکر یا قدردانی از کسی نیستم ...

این را هم میدانم که اگر همسر شما بود،شاید می آمد و بعد از این همه فشار طی این سالها

و مخصوصا ماه های اخیر ،چند صباحی بعد شما را با یک سوپرایز هیجان انگیزی،

هدیه ای شاخه گلی، سفر کوچکی ، خوشحال می کرد و آرامش را به شما هدیه میکرد و

اینگونه کمی به شما روحیه و قوت قلب میداد.

میدانم که او همچنان روز به روز نسبت به من متوقع تر و البته کم توجه تر هم می شود.

اما قعلا...اصلا به اینها فکر نمیکنم . . .

فقط بر حسب وظیفه انسانی ام و برای رضای خداوند که همیشه پناهم بوده این روزها به خانم جان

همانند مادرم مینگرم و از صمیم قلب او را پرستاری و تیمار میکنم.

خداوند هست و من همچون همیشه در غربت پشتم به او گرم است.

مراقب عزت نفسم هستم .

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 11:49 توسط | |

خانم جان مریض شده است در بیمارستان بستری است.

از خانه به بیمارستان و از بیمارستان به خانه مسیر جدیدم است.

دعا لازم ...

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 5:15 توسط | |

در راستای همان تلاشهایم برای بازسازی خرابی های خودکرده ی زندگی ام ، صبح زود بلند شدم و

تصمیم گرفتم که این هفته به امور پزشکی و درمانی خودم برسم  چیزی که این سالها کمترین

توجه را به آن کرده ام و همیشه با دردهای جسم ام هم ساخته ام چون مسلما وقتی برای خرید

سیب زمینی به سر کوچه نتوانی بروی پس برای دوا و دکتر هم به آن سر شهر نمیتوانستی

بروی و البته باید منتظر میماندی که شب هنگام و یا نیمه شب همسرکت خسته از راه برسد و

شاید و شاید با غر و لند و هزار منت تو را به یک درمانگاه برساند و چهار عدد دارو گیر بیاوری

که بگذاری روی دردهایت. و بقیه شبها از درد دستمال ببندی بر سر و تنت و گنجه ات را پر کنی

از گل و گیاه و دم نوش ها تا خودت به داد درد خودت برسی...

بگذریم که اگر این زحم سر باز کند، باز بر روی منبر خواهم رفت و..

....

صبح زود با اس ام اس همسرک بیدار شدم : "سلام عزیزم نوبت دکترت فراموش نشه ساعت فلان"

با آرامش بیدار شدم و خیلی زود آماده شدم و زدم بیرون. هوای جنوب و گرمای مرداد ... اما

هیچ چیزی به اسم گرما مرا آزار نمیداد چیزی که تمام وجودم را لبریز کرده بود، دیدن صبح زیبای

شهر بود چیزی که به ندرت آن را این سالها تجربه کرده ام . هوای صبح چقدر دل انگیز است چقدر 

تحرک و انرژی صبح شهر زیباست. آهسته قدم میزدم از ترس هایم این بار کمتر شده بود.

صدای پرنده ها، بوی نان داغ اول صبح،

مامان های خانه با زنبیل اول صبح دنبال بادمجان و سبزی خوردن آخ که دیدنش هم روز آدم را میسازد.

به درمانگاه رسیدم و چند دقیقه ای در نوبت نشستم .

از دیگر امراضی که گریبان گیرم شده است این است که وقتی حتی برای مدت کوتاهی از خانه

بیرون میزنم همه ش دچار شک و ترس هستم که :

که آیا در را قفل کرده ام ؟شیر گاز را بسته ام ؟ کتری خاموش است؟ نکند کولر را روشن گذاشته باشم

و آتش سوزی شود یا اینکه آب باز مانده باشد و ... این مرض جدیدی است که پس از بیرون زدن

از خانه گریبانم را میگیرد یقینا از آثار همان حصرهای خانگی پیش از این است حتی وقتی به باشگاه میروم گاهی همه حواسم درگیر این موضوعات

میشود. خلاصه در طول مدتی که در نوبت بودم همه ی فکرم مشوش اجاق گاز خانه بود که آیا خاموش

کردم یا نه ؟ هر چه بود سر شد و نوبت معاینه دندانهایم شد و خانم دکتر هم پس از معاینه بی برو

برگرد فرموند که چهار عدد دندان عقل به شکل بسیار ناجوری مدتهاست رشد کرده و باید هر چه

زودتر درآورده شود.

من کی دندان عقل درآوردم که خودم متوجه ش نشدم آن هم چهارتا؟؟

به گمانم بی ربط با این روزهایم که کمی سر عقل تر آمده ام نباشد ها؟؟

حالا خدا رحم کند که نیاز به جراحی نداشته باشد وگرنه بعبارتی همان ماجرای سرویس شدن دهان

است و بس.

 دکتر گفت اگر الان خارج شان نکنی اگر زمانی باردار شوی بیچاره ات می کند و هیچ کاری از دستت

بر نمیاید.

به نظرتان واقعا واجب است ؟ خیلی درد دارد؟ پروسه ی خوب شدنش چه قدر طول میکشد؟؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 3:1 توسط | |

سلام دوستان خوبم .. مرا ببخشید غیبتم خیلی طولانی شد و کامنت های بسیار با محببتتان را که جویای اوضاع و احوالم بودید ، کامنت های دوستان بسیاری که خصوصی پیغام میگذارند همه و همه را دریافت کردم و رسم ادب ندانستم که پست نگذارم و از خودم ننویسم . حقیقتا ماه های پس از شروع سال جدید و روزهایی که گذشت به مراتب بهتر از قبل از آن بود شاید بتوانم بگویم همسرم اندک تغییراتی در زندگی بوجود آورده است اما آن چیزی که بیشتر اوضاع را آرام کرد، خوده من بوده ام . یکجورهایی پوستم کلفت شده است . قوی تر و مصمم تر شده ام دیگر آن دختر شکننده ی ترسو و بی جرات نیستم حالا بیشتر برای حق و حقوق آدم بودنم میجنگم . همه ی آن مسائل و درگیری ها همچنان کم و بیش وجود دارد هنوز لحظاتی هست که چشمهایم را از شدت خشم و بغض میبندم و نفس عمیقی میکشم با یک آه آن را بیرون میدهم تا آرامش را به خودم تلقین کرده باشم. هنوز سر نمازهایم اشک هایم هست دلتنگی هایم هست. هنوز هم خانم جان و محبت های مادرانه و اما موذیانه اش در خانه ام ولوله بر پا میکند. این روزها تمرین اعتماد به نفس میکنم تمرین عزت نفس هر چیزی که به نفس مربوط باشد ... در طول این مدت و تقلاهای من،" آنقدر مرا برای بیرون رفتن، تاکسی سوار شدن، خرید کردن، کلاس رفتن و فعالیت های اجتماعی داشتن تهدید کرده است و خط و نشان کشیده است که : "باشد برو اما اگر بیرون اتفاقی برایت افتاد و چیزی پیش آمد فلان میکنم و بهمان"،که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم مثل یک کودک نوپا و ترسو هستم. همه اش فکر میکنم کسی قرار است به من حمله کند هر دقیقه پشت سرم را نگاه میکنم که چه کسی پشت سرم است از عرض خیابان عبور کردن کار شاقی شده است برایم. کافی است سی ثانیه خیابان و کوچه خلوت بشود و من در آن تنها باشم تمام مسیر را میدوم که مبادا خطری مرا تهدید کند. ماشین موتور دوچرخه هر چیزی که از کنارم رد می شود بند بند وجودم میلرزد. همه اش احساس ترس و ناامنی و آسیب دیدن از دیگران دارم. من یک زن در سی و اندی سالگی که این زمان شاید باید صاحب یک یا دو فرزند هم باشم ،همانند کودکی شده ام آسیب پذیر و بی جرات. به واقع همه ی اینها هنوز وجود دارد هنوز خانم جان در گوش پسرکش نجواها می کند اما آنچنان زیرکانه و مادرانه و زیبا که هیچ کس را نمیتوانی قانع کنی که چگونه فاصله ها و خشم ها و اختلافات یک زندگی نوپا را هر بار رقم میزند. ماجراهای زندگی ام همچنان کما فی سابق پابرجاست کمی دوزش پایین تر آمده و قابل کنترل تر شده است اما همچنان پابرجاست و من آنها را باز مینویسم برای همان صد و اندی چند خواننده ای که شاید در آستانه تشکیل زندگی هستند و بخوانند و بدانند که چگونه ناآگاهانه اشتباهات یک زندگی رقم میخورد. این ماجراها همچنان ادامه دارد و اما من هستم که محکم تر ایستاده ام. اما این چیزها ذره ای از عزم و اراده ام برای خودسازی و استقلال و خوب زندگی کردن کم نمی کند. شما که هنوز هستید؟؟؟
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 4:27 توسط | |

امروز حالم خوب بود

تو آموزشگاه صحبت ماهی شد اومدم خونه و جای همه خالی با اشتیاق یک گردبیج  درست کردم و ...

قبلا ازش نوشته بودم حتما دیدید ...

هوس انگیزه ...

اینجا ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 2:18 توسط | |

کسی میدونه بر سر وبلاگستان چه بلایی آمده

من یک مدت نبودم، وقتی برگشتم نیست و نابود شده بود !!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 2:58 توسط | |

Design By : Mihantheme