X
تبلیغات
لحظه های سرنوشت من


لحظه های سرنوشت من

دوستان خوبم پیامهاتون رو دریافت کردم و از همه ی شما بی نهایت ممنونم...

منو ببخشید موقعیت پست گذاشتن نداشتم اما به زودی میام و مینویسم ...

ممنون که هستید !!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 15:7 توسط |

خیلی اذیتم کرد خیلی ... دل همه را شکست ...

بیچاره پدر و مادرم بیچاره خواهرم ... روزی صد بار میگویم کاش نمیامدم تا لااقل دل عزیزانم نمیشکست

عیدشان را خراب کردم ... نمیدانید چه ها کرد ... وجدان و انصاف را از اساس زیر پا گذاشت و

هر چه خواست کرد ...

خانه ی پدرم هستم ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 2:59 توسط | |

همان حرف خودش شد بلیط گرفت پس فردا باهم عازم شهر پدری ام هستیم ...

این زمان ، زمان مورد علاقه ام نبود برای رفتن به سمت زادگاهم با توجه به چیزهایی که در پست های

قبل گفته بودم میدانم با توجه به برنامه ریزی های شخصی و خودخواهانه همسرم و خانواده اش این

سفر بیشتر برایم حاشیه و اعصاب خوردی خواهد داشت تا تمدد اعصاب و دیدار خانواده ..

من میخواستم از این فضا دور شوم و یک مدت برای بازیابی خودم و زندگی ام به آرامش آغوش مادرم

فقط برسم اما او به نام من و کام دیگران این سفر را در این زمان رقم زد.. مدام به من

میگوید که نمیگذارم به تو بد بگذرد قول میدهم خوش میگذرد اما میدانم این  خوش گذشتن دقیقا چه

مفهومی دارد

اما بی شک پذیرفتم این سفر را  از آنجا که یکسال است اینجا عملا یک زندانی دست و پا بسته هستم،

فقط به فکر فرار از این حصر هستم به همین خاطر بدون فک کردن به کارها و برنامه هایشان فقط به

سرعت مشغول جمع کردن وسایلم هستم تا به هر نحوی که هست فقط از اینجا بیرون بروم و خودم را

به خانه ی پدرم برسانم ... آنجا که برسم دیگر دست و بالم بازتر است قطعا پس از پایان مرخصی و

تعطیلاتشان من باز نخواهم گشت و اینبار ته ماجرا این است که قضیه را با پدر و مادرم به آرامش در میان

میگذارم و از آنها میخواهم بدون نگرانی فقط به من کمک کنند تا مدتی دور از خانه و زندگی ام باشم

شاید همسرم بتواند خودش و زندگی زناشویی و مشترکش را کمی جدی تر بگیرد و

دست از این خودخواهی ها و لجبازی هایش بردارد و مفهوم زندگی مشترک و حریم خصوصی را پیدا کند.

به خودش هم گفته ام: حقیقتا  من به صلاحت میبینیم تو یک مدت زیادی را کنار خواهرک و خانواده ات باشی

و همه ی آنچه که در توان داری  از عشق و فداکاری و حتی پول برایشان مایه بگذاری وقتی که خوب

روحت از این چیزها ارضا شد و تخلیه شدی مرا صدا بزن تا شاید بیایم و به این زندگی در صورت متحول شدن

ادامه دهم . جایی که من هم دیده شوم و اولویت زندگی ات باشم نه نفر آخر ..

دوستان خوبم ! به زودی میروم و از شما میخواهم برای خواهر حقیرتان مثل همیشه دعا کنید تا بتوانم

در این سفر هم خودم هم زندگی ام را تعمیر کنم که اگر نشود دیگر باز نخواهم گشت و عطای همه چیز

را به لقایش خواهم بخشید..

 همراهان همیشگی من برای تک تک شما که همیشه راهنمایی های دلسوزانه تان کمک حالم بوده و

هست بهترین ها رو از خدای مهربان از صمیم قلبم آرزو میکنم...

سال نوی خوبی داشته باشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 14:38 توسط | |

این چند وقت راجه به رفتنم صحبت کردم با او چندین بار ..

هر چند بار هم محکومم کرد به اینکه من با سوء نیت قصد دارم تنها برم سفر پیش خانواده م و

هر بار دعوایمان شد. اما من واقعا به فریادها و افکار پارانوئیدی اش هم دیگر سولفاته شده ام

دیگر فقط می ایستم و ساکت میشوم تا فریادها و سوءظن هایش تخلیه شود

چاره ای دیگری نیست این وسط ها حرف زدن حکم خودکشی رسمی را دارد.

هر بار همین بساط است و من ناامیدتر از همیشه فکر راهکار و چاره ای جدید میگردم این وسط ها

یعنی همه ی حرفش این است که تنها نمیگذارم بروی با خودم میروی و با خودم برمیگردی ..

حالا بیا و برایش از بعد روانشناسانه ی موضوع توضیح بده که دلخسته ای از همه چیز  و به این فاصله

نیاز داریم تا خودمان را باز پیدا کنیم و کمی به هم فکر کنیم ..

حتی به این حرفها هم سوءظن دارد که چرا من میخواهم فاصله بگیرم؟؟

بعد از همه ی بحث ها دیگر فقط به او گفتم خودت و وجدانت و خدایت ... من دیگر نمیدانم چه کنم ؟

/ از آن شب به بعد یکبار آمد و گفت شرکت تور سفرهای خارجه گذاشته برویم؟

/ اول عید تا آخر عید تو را میبرم پیش مادرت و بعد هم میرویم دبی؟ نظرت چیه ؟

/ ازم پرسید ویلای پسر عموی بابات عید اجاره میده ؟ کنار دریاست دیگه نه ؟

/ زنگ بزن سوال کن چند میگیره

/ یا گفت : دوستم و خانومش چند روز دیگه میرن تهران اگه دوست داشته باشی باهاشون برنامه

میذارم بریم؟


پیشنهادات بسیار خوبی بود اما حقیقت آنقدر از او وعده های بی سر انجام شنیده ام که دیگر

از هیچ کدام از وعده هایش هیجان زده نمیشوم کاملا خنثای خنثی فقط نگاه میکنم و گوش میکنم

به او و فقط سر تایید فرو می آورم هر بار .

 دیگر آنقدر کلافه و خسته ام که فقط فکر فرار از اینجا هستم، و میگویم باشه خوبه.

وقتی جو خانه و زندگی اش آرام شد و من همان خر همیشگی شدم از فردایش همان شد

که فکر میکردم بهانه ی پاسپورت و ویزا و فلان را آورد و سفر دبی را بی قید و شرط منتفی اعلام کرد.

امروز برای دیدن خانواده همسرم به خانه شان رفتم فکر میکنید چه شنیدم ؟

هه ... همه ی این پیشنهاداتی که او برای سفر و ویلا و اینها به من داده بود را برای آنها چیده بود

نه برای من و خوشی و تغییر روحیه من !!

این را وقتی فهمیدم که خانم جان که مثلا عزادار برادر است  مرا کنار کشید بادی به غب غب انداخت

و گفت : میگم حالا ویلای پسر عموی بابات چند متره ؟ امکاناتش کامله؟ کنار دریاست دیگه ؟؟

اگه بچه ها رو هم راضی کنم بیان خیلی میچسبه

نمیتوانم حس خشمی را که آن لحظه از همسر خودم به وجودم رخنه کرده بود را برایتان باز گو کنم دیگر

حتی به من هم نمیگوید ...

این کار برایش عادت شده  از همه ی احساسات و عواطف من سوء استفاده میکند

شب مینشیند و برایم رویا میکشد و از من میخواهد که از چیزهایی که دوست دارم بگویم وقتی آنها را

میفهمد و پیشنهادات رویایی مرا میشنود صبح اول وقت آن را با مادرش شریک میشود و به ریش من

احمق میخندد

کار همیشه اش است و نمیداند که چه قدر مرا لبریز از تنفر و کینه میکند.

اساسا شک ندارم که هیچ هدفی در زندگی برای خوشی و خوشحالی من یا تغییر روحیه من ندارد و

حتی حس میکنم برای درآورد حرصم هم که شده بدتر میکند.

جالب اینجاست که احساس میکند در کنترل من و زندگی اش خیلی موفق است و همین که میتواند

مرا در خانه حبس کند و اعتراضاتم  را به خوبی سرکوب کند و به خواسته هایم و افکارم و حریم خصوصی

زندگی ام کاملا نامردانه بی محلی و بی توجهی کند به همه اینها میبالد و احساس میکند کاملا توانسته

در کنترل زندگی و زنش موفق عمل کند چون به ظاهر همه چیز زندگی اش آرام است


.اما خدا که میداند من از اوضاع زندگی ام به عنوان زن این خانه به هیچ وجه راضی نیستم.

زندگی ای که دیگر از روی عادت فقط جلو میرود و من بی رضایت و خشنودی تن به هر خواسته ای از سمت

او میدهم و او هم نامردانه مرا و زندگی اش را به هر چیزی که برایش اولویت دارد میفروشد.

اما او نمیداند از سردی و دلزدگی که روز به روز در من زیاد و زیادتر میشود من سرد و سردتر میشوم

حتی از لمس دستانش..

او سردی ام را نمیبیند و فکر میکند همه چیز بر وقف مردادشان است اما از تیشه ای که به ریشه

زندگی اش زده است ، خبر ندارد.

از بی تفاوتی ام .. از بی حسی ام... از سردی ام ..

حالا معنی آن طلاق عاطفی را که پیشتر ها شنیده بودم میفهمم ..

رابطه ی یک طرفه ای که هیچ چیز در آن نیست جز عادت .


باز خدایا بگذار برود و رویاهایمان را بفروشد به شادی دیگران ...

 تو که هستی آن بالا.... نه ؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 3:15 توسط | |

رفتن که بهانه نمی خواهد
یک چمدان می خواهد
پر از دلخوریهای تلنبار شده

... ...

و گاه حتی دلخوشی های انکار شده


رفتن که بهانه نمی خواهد
وقتی نخواهی بمانی
با چمدانِ خالی که هیچ
بی چمدان هم می روی

. . .


ماندن
. . .
ماندن امّا بهانه می خواهد
دستی گرم
نگاهی مهربان
دروغهای دوست داشتنی
دوستت دارم هایی که هرگز نمی شنوی
دوستت دارم هایی که می شنوی
امّا باور نمی کنی
یک فنجان چای
بوی عود
یک آهنگ مشترک
خاطرات تلخ
خاطرات شیرین
و

. . .

آری
آمدن دلیل می خواهد
ماندن بهانه
رفتن هیچ کدام,,,,,,

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 19:58 توسط |

به من میگه دلیل این همه اصرارت برای اینکه زودتر و تنها بری به این سفر چیه ؟؟

واسه اینکه بتونی بدون من  به راحتی با همه مراوده و معاشرت داشته باشی ؟؟


..........................................................................................................................

من با این افکار چه کنم ؟؟؟؟!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 17:5 توسط |

ممنون از همه برای آن همه دلسوزی خواهرانه که نسبت به من داشته و دارند و برای همه ی کامنت های

روحیه بخش تون .. متاسفم که فرصت پاسخ دادنشان را نداشتم مرا ببخشید.

حقیقتش دوست ندارم اینجا خیلی تبدیل به ماتم سرا بشود ولی خب این روزهای زندگی ام زیاد خوب جلو

نمیرود و من فقط اینجا را دارم برای تخلیه خودم و ثبت لحظه هایم ...

دایی همسرم درست در روزهای اولیه جابجایی خانه ام  فوت شد یعنی برادر خانم جان .

خدایش رحمت کند مرد خوبی بود و جوان...

خداوند روحش را بیامرزد اما این روزهایم از آنچه فکر میکردم سخت و سخت تر شد داشتم برای رفتنم تقلا

میکردم که حالا این اتفاق افتاده است.

همه گذاشته اند و رفته اند به شهر دیگری برای مراسم ..

من اینجا مانده ام با همسری که اگر  پیش از این یک درصد به من و زندگی اش توجهی  داشت

این روزها دیگر کلا بهانه ای برای آنطرفی شدن دارد و الان باید خودم را برای روزهای سخت تری آماده کنم

چرا که کاملا متوقعانه از من توقع تیمار و توجه و دلداری و حتی رسیدگی به امور مراسم های در پیش و

نگهداری از اعضای خانواده و ... را دارند.

به خدا قسم یکبار یادم نمیاید حتی در بدترین شرایط حتی وقتی مادربزرگم بعد از سالها دوری

از دست دادم  مثلا برای من مرخصی گرفته باشد که کنارم باشد و من را به شهرم برساند تا سر مزارش

با او وداع کنم ولی همین پریروزها همه ی کارهای مهمش را ول کرد و از صبح زود رفت تا خواهرک و برادر 20

سی ساله اش را برساند فرودگاه و بدرقه شان کند ...

خیلی میترسم کاملا تنها شدم کارهای خانه ی جدید معلق مانده همه چیز به هم ریخته است

از من توقع پخت و پز و نگهداری از بقیه را هم دارد در این شرایط.

وقتی از او میخواهم که امور خانه را کمی جدی تر پیگیری کند در نهایت به فریادهایش منتهی میشود..

راجه به خودم که دیگر هیچ نمیپرسد تمام یکی دو کلمه صدایی که ازش در میاید آن وقتی است که در حال

رسیدگی به امور پدر و مادر و خواهر و برادرش است .. الان هم که عزادار هستند و به من میگویند

هیس حرف نزن مگر نمیبینی؟؟ مگر نمیفهمی ؟؟ همکاری کن

خدایا پس کجایی ؟!!.

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 14:25 توسط | |

 خیلی خسته ام اما بی اغراق هیچ کسی نیست که مابین این همه کار و خستگی طاقت فرسا کمی

تیمارم کند ... همسرم ؟؟

خانواده اش در پروژه اسباب کشی حضور دارند معلوم است که دیگر کسی مرا نمیبیند و  خستگی هایم

را تیمار نمیکند هرچند خیلی وقت است که دیگر توقع توجه ی از او ندارم به پشتوانه ی همان حس

بی تفاوتی و بی حسی که مدتهاست دارم...

 فقط صدای گرم مادرم که این وسط ها از راه دور زنگ میزند که آن هم بغضم را صد چندان میکند...

میشه شما بهم بگید خسته نباشید با چند تا جمله ی مهربانانه و پر از تسلی؟؟

کمی هم نازم را بکشید :(


کمبودش را شدیدا حس میکنم...  مرسی

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 1:3 توسط | |

دوستان خوبم درگیر اسباب کشی به منزل جدید هستم ببخشید اگر کامنت ها بی جواب مانده است .

 مرا ببخشید به زودی می آیم و با شما دوستان خوبم بیشتر حرف میزنم .

دعا فراموش نشود لطفا ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 1:11 توسط |

همیشه ارادت خاصی به هنر رضا عطاران داشته و دارم ...

سیمرغ ،از خیلی پیش از اینها حق ایشان بوده است !!

خوشحال شدم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 20:48 توسط |

Design By : Mihantheme