تبليغاتX
لحظه های سرنوشت من

لحظه های سرنوشت من

تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره ...دادی منو به خاکه این غربته دوباره

من  رو به زور وادار کرد که برم خونه ي مادرش و بگم روزت مبارک ...

وارد که شدم پر از بغض و کينه بودم حالم از بو و فضاي خونه داشت به هم ميخورد

دستش رو به اندازه ي عرض شونه هاش باز کرد و با يک نگاه موذيانه اي پسرش رو به آغوش کشيد

نيامد جلوي من...

من ؟؟ عروس؟؟ کوچکتر ؟؟؟ احترام به بزرگتر؟؟؟ خدايا حالم به هم ميخورد...

همه منتظر واکنش من بودند تا آتويي ازم بگيرند ... رفتم جلو بوسيدمش و گفتم روزت مبارک جوابم

رو نداد و حرف رو عوض کرد به سمت آشپزخانه... صداي زنگه توي سرم رو به وضوح ميشنيدم

نميدونم چي بود ولي داشت سوت ميکشيد... خدايا دارم تحقير ميشم دارم له ميشم

يه زن سه ساله عاقل و بالغ تو اين قرن چرا بايد وايسه و نگاه کنه که يه چند تا آدم ديگه

بوضوح تحقيرش کنن...

جواب سلامم رو به زور داد من هم به زور گفتم روزت مبارک

جوابم رو نداد رويش را کرد آن طرف و رفت سمت آشپزخانه


خدایا چرا حرف نميزنم ؟؟ چرا اعتراض نميکنم ؟؟ چم شده ؟؟؟منه پرغرور ميترسم؟؟؟ آره ميترسم...

يه ظرف قورمه سبزي باب دل پسرش گذاشت روي اوپن آشپزخانه

يعني ميخواست  به من بگويد برايت ميز نچيدم

با اکراه بلند شدم نميتوانستم کنارشان بشينم حالم داشت به هم ميخورد

جو سنگيني بود که تصورش هم غيرممکن است

انگار داشتند به من ميگفتند ديدي  تو اومدي به غلط کردم

من يک نيمه کفگير برنج را به زور

 توي بشقابم گذاشتم هر يک لقمه مثل سنگ مثل گلوله آتيش گلوم رو ميسوزوند  تا پايين بره

همسرک گوشت و استخوان ها را با ولع ميخورد  انگار از بيابان بي آب و علف آمده بود ...تا مغز

استخوان رو هم رحم نکرد ... مادر هم قند در دلش آب ميشد البته نه از روي عشق از براي اينکه به مراد

دلش رسيده بود و فاتح اين نبرد چهل پنجاه روزه شده بود...

هه.. نبرد .!!!

تمام مدت آنقدر هیجان زده و خوش خوشانش بود که با رفتار مغرضانه اش به من میگفت دیدی

موفق شدم ... تمام این چهل پنجاه روز را قسم خورده بودم به خاطر حرفهای زشتی که شندیم

هیچ اقدامی نکنم و منتظر شوم خودش بیاید و دلجوییم را بکند

و من هم دعوتش کنم پای یک صحبت دونفره ی منطقی و هر آنچه که در سرم دارم بگویم

و مشکلات را حل کنیم...

همسرک و پدرش هم حرفهایم را تایید کردند اما این زن !!!!!


همه کار کرد خودش را به مرگ و مريضي زد ... ننه من غريبم... آه و نفرين...

شيرم را حلالت نميکنم پسر !!!!!


و دست آخر هم آن شب کولي بازي در خانه با پدرشوهر  راه انداخت

و او را چنان تحت فشار گذاشت که نتيجه آن شد که همسرک هم من رو وادار کرد اين تحقير

رو به خودم روا بدونم و برم دستبوس...

خدايا مگه عصر برده داري و اسيري تمام نشده ...

من که اينجا دبدبه و کبکبه اي ندارم ...من که کس و کاري ندارم ... که شاخ و شونه برايشان

بکشم... به کي زور ميگن؟؟؟

اينها هم که ادعاي امروزي بودنشان ميشود و خير سرشان دکتر و مهندس تحويل جامعه ميدهند

هنوز توي  افکار قرون وسطايي شان قوطه ورند ...

صد رحمت به قرون وسطا...دسته کم آنوقتها آدمها غريب نواز بودند...

نيم ساعت بعد ديدم دخترش رو صدا زد و در اتاق چيزي از دخترک خواست و دختر بيچاره زير بار

نرفت و از اتاق آمد بيرون... (اين يکي در اين خاندان شعورش از همه بيشتر است)

چند لحظه بعد خانوم آمد و يک پلاستيک را جلوي همه انگار به زوري داد دستم و گفت بيا روزت مبارک

 وقتي آمدم خانه فهميدم جريان از چه قرار بود

پيراهني در خانه داشت و به زور به دخترش ميگفت بيا برو اينو بده بهش بگو روزت مبارک ...

دخترک هم قبول نميکرد خجالت ميکشيد و ميگفت خودت بده ... خودش داد

پیراهن هنوز بوی تنش را میداد...

دسته کم اين لحظه همسرک ساده دل را خام کرد و خودش را عزيز کرد...



......

تمام مدت داشتند از موفقيت جديد همسرک در شغل مورد نظر حرف ميزدند

و لذت ميبردند ...موفقيتي که 4سال لحظه به لحظه اش خون دل خوردن من بود ..

......


همسرک رو روزی که ديدم از صدقه سر قرتي بازي ها و عياشي خانواده اش

يک گيتار در دست داشت و ديلينگ ديلينگ ميزد و به اين و اون

ياد مياد و چندرغازي در مياورد...يک ترم ازدانشگاه به خاطر تقلبي که به دوستش رسانده بود

مشروط و معلق بود نمره فارغ التحصيلي اش به زور به 13 ميرسيد. نه کاري ...نه ...

درخانواده شان بيکاري عياشي سيگار  ...  م *ش *ر *و *ب ...    پ *ا ر* ت *ي   ...

د *خ *ت *ر       و       پ س ر با*ز*ي و خيلي چيزهاي ديگر بزرگترين هنر جوانهاي خانواده

محسوب ميشد و ميشود يعني کسي که اهل اين چيزها نباشد املي بيش نيست...

از شانس روزگار ، همسرک اين يک قلم را نميپذيرفت دسته کم

نمازش را قضا هم که شده ميخواند و من هم البته خیلی هم اهل چادر چاقچون و خيلي مذهبي نبودم

و نيستم ولي عياشي و لاابالي گري رو هم به بهانه ی شادي هاي جواني نمیپذیرم.

اعتراف ميکنم که همسرک را تحريک و تشويق کردم به اينکه

اگرميخواهد با من باشد بايد مرد زندگي باشد و دسته کم اهل  درس و کار و زندگي...

و من اين شيوه زندگي را نميپسندم و احساس خطر ميکنم ...

و اين چيزها نان و آب نميشود... همسرک هم که واله و شيفته ...عزمش را جزم کرد ..

گيتار را گذاشت توي کمد و ...

مادرش همان موقع هم با من سر جنگ داشت هر چه بود دختر

خواهر شوهرش بودم و هر چند مادر من از خواهرشوهري فقط خواهري را يدک ميکشيد اما

اين زن از اول سر ناسازگاري گذاشت و خون به دلمان کرد تا به هم رسيديم...باورتان

نميشود از اينکه پسرش نماز ميخواند و روزه ميگرفت و خودش را درگير کار و زندگي کرده بود

غصه ميخورد به من ميگفت الان همه در خانه شان م*ش*ر*و*ب   و   پ ارت ي هاي دختر پسري

يک امر طبيعي است من نميدانم اين بچه چرا اين طوري از آب درامده و شور جواني ندارد

به من ميگفت يعني تو اينطورش کردي ...

من هم راستش را بخواهيد خيلي رک اين قلم را به گردن ميگرفتم و

ميگفتم دقيقا همينطور است و از زندگي پر از آرامشم راضي هستم

برويد و بچه هاي ديگرتان را دريابيد که با اين طرز فکر شما از دست ميروند...


حاضرم به همه ي مقدسات قسم بخورم...

که تمامي  موفقيت هاش رو توي همين 4 سال کنار من بدست آورد...همه شان هم ميدانند

اميدو انگيزه هايی که به همسرک ميدادم ...صبح ها لقمه ي

نان و پنير به دست براي همسرک که از ترس کنکور ارشد وقت نميکرد غذا بخورد...

يادم ميايد يک سال و نيم پدر و مادرم رو نديدم چون همسرک فرصت سفر را نداشت

از من ميخواست که براي قبولي اش در کنکور ارشد و آزمون هاي شغلي کنارش باشم

من ... ؟؟؟ همه ي اينها را به بهانه ي آينده پذيرفتم .. بعد از قبولي اش خيلي خوشحال بود

بعد از اون ....همسرک ...دانشگاه خليج ...و باز هم قول و قراري ديگر...شبها

تا صبح مينشتم و جزوه هاش رو تايپ ميکردم ... لغات زبانش رو ترجمه ميکردم

سوالهاي آزمون هاي شغلي رو براش در مياوردم و اين ور و اونور ثبت نام ميکردم...

بازهم سالي يه بار خانواده ام رو ميديدم ... چرا ؟؟

خدايا شب تنهايي هاي اين شهر که ديگر  يادم  نميرود ؟؟؟

 دخالت ها و کنترل هاي وقت و بي وقتشون ... ترس و تنهايي و دلتنگي ...چه قدر نذرو دعا میکردم..

دسته کم آرشيو اين وبلاگ گواه خوبي است براي حرفهايم ...

چه قدر شکسته شدم فقط خدا ميداند...

امروز اين موفقيت رو باهم جشن گرفتند و دور ميز نشسته اند و حقوق همسرک را وجب ميزنند

و از امکاناتي که قرار است خوش خوشانشان کنند دم ميزنند...


الان بايد بار و بنديلم رو جمع کنم و بعد از اين همه در به دري تازه بروم به ده کوره اي که همسرک

 برای شغل جديد به اونجا فرا خوانده شده ...ده کوره اي که از شانس گه من ولايتشان هم هست و

پاتوق خوشگذراني هاي وقت و بي وقتشان... شادي و شعف مرموزانه شان ديوانه ام ميکند..

یک چیز خواهرانه بگویم

براي زندگيتان تلاش کنيد ولي بيش از حد از خودتان مايه نگذاريد به اين اسم که براي


زندگي خودتان ميکنيد و اين حرفها ...

چون افتخارش مال ديگران است و جان کندش مال شما دسته کم براي من که اينطور بوده ...

دست آخر توي رويت نگاه ميکنند و ميگويند تو چه کار کردي براي پسرم؟؟؟

پسر من هر چه دارد  از صدقه سر تربيت من است

که به اينجا رسيده ...و تمام اخلاق هاي بدش را تو مسبب هستي ...

همسرت می ایستد و نگاه میکند و هیچ...

.....................................................................

واسه خدافطي تا دم در هم نيومد...

نشست روي مبل و پشتش را کرد و

همسرک : دستت درد نکنه مامان خدافظ

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:25 ] [ ] [ ]

بازم بگو...

http://a5.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-prn1/542885_264160680348718_100002643642296_490368_88557184_n.jpg


مادرم هر وقت میگفت : "درست میشود "


تمام نگرانی هایم به یکباره رنگ میباخت...


بازم بگو ...

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:26 ] [ ] [ ]

مسجد سلیمانی های عزیز...

از بچه های مسجد سلیمان اگه کسی از اینجا رد شد ممنون میشم واسم کامنت بذاره.. 

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:2 ] [ ] [ ]

میترسم...

زندگی من دستخوش تغییرات زیادی بوده تا

امروز و هیچ وقت یه آرامش و ثبات نسبی هم نداشته توی این 4 سال...

تا امروز مجبور بودم تنهایی و دوری از خانواده و حتی دوری از همسرم رو به خاطر درس و

دانشگاهش بپذیرم سه بار  توی سه سال اسباب کشی کردم تک و تنها ..

شب تنهایی ها و دلتنگی ها...تیر و ترکش های خانواده همسرک...

به امید اینکه قراره آینده پر از آرامش و ثبات باشه ...

همیشه دوست داشتم مثل بقیه مردم همسرم صبح برود سر کار عصر بیاید خانه و

سر ماه هم حقوق مزایای ثابت و نرمالی داشته باشیم و زندگی همین

طور شکل عادی و روتین خودش را طی کند و این رو آرامش و ثبات معنی میکردم...

درست تو لحظه ای که من و همسرک فک میکردیم دارد همانی میشود که میخواهیم

و قرار است از این به بعد بیشتر کنار هم باشیم و از زندگی لذت ببریم

پذیرفتن یک تحول دیگر را خدا سر راهمون گذاشت...

همسرک توی یه شرکت معتبر دولتی پذیرفته

شده که قبولی توی آزمون و مراحلش کار هر کسی نیست.( شکر خدا )

برای  همین از دست دادن این موقعیت هم به صلاح نیست...

همسرک رو سه ماه دارند برای آموزشی میفرستند یک شهر دیگر...و من باز از نو تنهایی...

بعد از آن هم من باید اسباب اثاثیه رو جمع کنم بروم.آن شهر ...(خدایا باز هم اسباب کشی)

خدایا شکرت بابت این موفقیت...

اما کاش فکری هم برای تنهایی و بی کسی من بکنی...

همین 4 تا دوست رو هم که تازه تو این شهر پیدا کرده ام از دست میدهم..

اصلا نمیدانم اونجا جای زندگی برای یکی مثل من هست؟؟

میخواستم اینجا درس بخوانم... دانشگاه بروم ...بچه دار شوم ..کار کنم ...

اونجا توی آن شهر کوچک که دوبرابر ، ضریب حقوقی اش ، به اسم مناطق محروم ثبت شده

بعید میدانم فرصت و مجال پیشرفت ، دست کم برای من وجود داشته باشد...

حالا حتما همه بهم میگویید که بروم که بهتر است...

قطعا از خانواده همسرک دورتر میشوم و آرامشپیدا میکنم ...

ولی نمیدانید که قرار است اوضاع دقیقا برعکس شود ...شهری که قرار است

 برویم فقط یک ساعت و نیم با اینجا فاصله دارد و زادگاه مادرشوهر بنده میباشد...جایی

که به قول خودش مدفن خاطرات کودکی اش هست و جانش برای آنجا در میرود...

سرو ته فامیل همسرک را بزنی جمعه به جمعه ...

عید به عید و دم به دقیقه در کوچه خیابان آن شهر برنامه تفریحی

میگذراند برای پیک نیک و مراسم کباب خورون..و کلا جانشان در میرود برای آن شهر...

همین الان هم مادر همسرک و فک و فامیلش بشکن و بالا می اندازند برای اینکه پسرشان یک

خانه و زندگی در آنجا خواهد داشت که قرار است پاتوق خوشگذرانیشان باشد...و صد البته هم

دارند همسرک را ترغیب و تشویق میکنند به این نقل مکان... تازه بماند که هفته به هفته

هم لابد توقع دارند که من ساک و چمدان ببندم و بیایم منزلشان که از غم دوری پسرکشان

دق نکنند... اگر هم نیایم دوباره مثل اوائل ازدواج دختر و پسره گنده اشان را میفرستند

یکی دوهفته در جوار بنده که هم کانون خانواده را گرم ببینند هم بچه هایشان

حال و هوا عوض کنند...من همه ی اینها را برای آینده خودم پیش بینی میکنم ...

تازه داشتم این زندگی را کنترل میکردم و خودم رو از این همه دست درازی راحت میکردم...

حالا دوباره باید یک انرژی مضاعف بگذارم برای یک نوع دیگر زندگی ...

احساس میکنم نمیکشم ... تمام دیشب را پر از بغض بودم ... واقعا روزی که اسم وبلاگم رو

انتخاب میکردم  یه حسی داشتم که انگار لحظه های

سرنوشتم قراره اینجا دستخوش تحولات زیادی باشه ... این سه ماه تنهایی رو چه کنم ؟؟

از هفته دیگه شروع میشه ...خیلی میترسم...


[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:3 ] [ ] [ ]

هفت هفته ...

هفت هفته با امام رضا ... 

گفتم شاید خواننده ها ی وب من هم مثل خودم امروز یه گرفتاری داشته باشن و

یه نائب الزیاره مثل این دوستمون بتونه دلهای همه رو گره بزنه به ضریح آقا امام رضا...

خدا به این دوستمون اجر بده .. هر کسی این کار رو نمیکنه ...

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:34 ] [ ] [ ]

بعید نیست ازشون...

http://www.persianorarabiangulf.com

حذف شد...از تذکر دوست عزیزمون در نظرات ممنونم ...

حالا کی راست میگه این وسط رو نمیدانم این لینک های رای گیری راست هست یا دروغ

احتیاط شرط میکنه که لینک رو بردارم ... از این عربها هیچ چیز بعید نیست...

اصلا به ما نیامده...یه بار هم که عرق ملی مان زد بالا ، ناکام ماندیم ...

توضیحات تکمیلی در اینجا :

http://forum.3dfine.com/viewtopic.php?f=91&t=720




[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:59 ] [ ] [ ]

....persian or arabian gulf

حذف شد...

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:29 ] [ ] [ ]

هوووف...

ساعت باز هم صبح را نشان میده و من باز هم بیدار ...

اثر و نشانه ای از خواب در عنفوان وجودم یافت

نمیشه... واقعا مانده ام این دیگر چه مرضی است ...

احساس میکنم آن قسمت نیمکره مغزم که مربوط به فرمان خواب است

کلهم دارد از دست میرود و به هن و هن افتاده...

دیگه کار از اسطوخودوس و بادرنجبویه

و ایبوبروفن و اینها هم گذشته الان از سر ناچاری از این شربت های سینه اسمش چیه؟؟ آاهان

دیفن هیدرامین از اونها مصرف میکنم که لااقل سپیده که زد به خواب بروم...جالب اینجاست

که  روی شربت بیچاره نوشتن : از عوارض مصرف این دارو خواب آلودگی و گیجی و منگی است

رانندگی نکنید و اینها ...

من سه قاشق پر ازش خورده ام و اگر الان پشت فرمان بشینم تا خوده شمال یه ضرب میرانم ...

این جماعت هم که شر رو میخرند... نمیگذارند یک تایمی بی دغدغه باشیم...

از عید و جنجالی که مادر همسرک به پا کرد و این عید را به گ... کشید این سومین عیدی

شد که من در این شهر بودم و این جماعت این بساط رو علم کردند..

چهار هفته است که پام رو نگذاشته ام آنجا و معلوم هم نیست چه شود..

تمایلی هم  به برقراری این رابطه پر از تنش ندارم ... هر بار کوتاه میامدم و پیش قدم میشدم

و محبت همسرم را به جان میخریدم...اما واقعا هر توهینی رو نمیشود تحمل کرد و کوتاه

آمد به اسم احترام به بزرگتر و این حرفها.... اگر هم این طور باشد قطعا من تا به حال وظیفه ام

را انجام دادم...

خانوم جان همه ی  این شیوه های جارو جنجال و شیرم را حلالت نمیکنم

و خودش را به مریضی زدن جلوی فامیل و در و همسایه و همه ی اینها

رو هم تمام و کمال انجام داده اند ...این خانوم جان که میگویم البته یک خانم 50 ساله مدعی

کلاس و فرهنگ و خوش تیپی اهل پارتی و مهمانی و ماشین آخرین مدل و سفر ترکیه و ...

اینها ست ها ... گمان نکنید با یک مادر مسن و قدیمی طرف هستید...

میبینید که هر چه قدر هم که ادعای تجدد کنند این جای کار ، گندش در میاید...

اشتباهات فاحشی انجام داد که برای همه واضح شد... دلم را شکست...اما حاضر نشد

برای اشتباهی کرده یک بار عذرخواهی کند و این دل را بدست آورد..اسمش را هم میگذراند

غرور ...

حالا من بروم دست بوس و بگویم ببخشید که شما اشتباه کردید من معذرت میخواهم؟؟؟

دیروز پدرشوهر زنگید و به همسرک گفت که مادرت دارد در خانه اذیت میکند

بهانه میگیرد به من و بچه

ها گیر میدهد ... ( همه ی نق و نوقش هم به خاطر قطع ارتباط شماست )

یعنی یک ترفند دیگر رو هم دارد تست میکند...که مارا تحت فشار بگذارد و بکشاند آنجا...

حالا که دارم فکر میکنم یک چیز دیگه هم در چنته دارد آن هم این قضیه روز مادر است

شانس سگی ما دوسه هفته دیگه هم روز مادر است و ایشون هم خیالش تخت است که

که لابد به یمن این روز برای بستن دهان مردم با گل و شیرینی خدمتشان برای

 دستبوسی حاضر میشویم ...و قائله ختم میشود..

قطعا اینطور نخواهد بود من با حفظ احترام

و تمام ارادتی که  به واسطه محبت به همسرم به اونها دارم طور دیگری برخورد خواهم کرد..

تا جایی که بشود منتظر پیش قدم شدنشان میشوم برای عذرخواهی اگر نه که

قطعا یه جلسه صحبت جدی با مادر همسرک خواهم داشت و هر آنچه که میخواهم بگویم رو

بی دغدغه خواهم گفت و حجت رو تمام خواهم کرد...

اگر بنا باشد تا آخر عمر در این شهر غریب دور از خانواده ام با این قوم سر کنم فکر میکنم

لازم باشد از همین ابتدای امر که هنوز بچه دار هم نشدم یه سری مساءل و اختلاف نظر

ها رو باهاشون و شخص مادر همسرک حل کنم و یک جورایی اتمام حجت کنم ...این طوری

ارامش زندگیم رو در این شهر تقریبا تضمین خواهم کرد...

هوف...حوصله ام از نوشتن درباره این موضوعات سر میرود ...


[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 5:20 ] [ ] [ ]

خـُــدايـا نَـکُنـَــد بــــــاد بيـايـَــد..

مـَـــــــــن
و
تَنـهـــــايـــ ــے
و
يـِکـــــ شَمــــع روشـَـــن...
خـُــدايـا نَـکُنـَــد بــــــاد بيـايـَــد..


هیچ کس تنها نیست... همراه اول

به ازای هر بار شنیدن این صدا از تی وی مدیونم اگر یک ناله و نفرین نثار نکنم...

نصف شب و من توی این شهر غریب !!!!! صفحه موبایل من : فقط تماس اضطراری

الان من همسرک را که راهی سفر شده چگونه بیابم ؟؟ که تا صبح به خود نلرزم...

أی توو روو..............................................


[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 5:59 ] [ ] [ ]

برنده شدم :(

دو هزار تومن در یک مسابقه اینترنتی برنده شدم ... دقایق اولیه ذوق مرگ شدم ...

اما همسرک ، بنده را دست انداخته و کلی بهمان خندید

گفتن  : من روزی 4 تومن بهت میدم که واسه دو تومن هلاک نکنی خودتو ...

خوب جایزه نفرات اول خیلی خوب بود ...حالا من اول نشدم دوم که شدم


[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 3:24 ] [ ] [ ]