لحظه های سرنوشت من

حقیقتا این مرد دارد مرا در این زمینه رسما دور میزند دو سال است که به هر بهانه ای هم که شده

مرا میپیچاند تا زمان بگذرد و من از صرافتش بیفتم .

غیر از این ،کلا در مورد همه چیز انسان مسئول و مدیری هست .در محیط کار و

اجتماع و در خانه پدری کاملا برای همه یک فرد از جان گذشته مسئول و دلسوز است .حتی اگر

سرش برود قول و عهد و پیمانش به عزیزان و آدمهای دو روبرش محال است زیرپا برود .

همچنین اعتراف میکنم که برای کار کردن به جهت پول در آوردن بیشتر و پس انداز کردن بیشتر

کاملا فعال و از جان گذشته است. که خدا را شکر ...

اما در خانه ی من کاملا نسبت به من ، امور خانه و مسئولیت های زندگی سهل انگار و بی تفاوت است

فقط شانه خالی میکند و به هر ترتیب و ترفندی که وجود دارد مرا دور میزند طوری که آب از آب تکان نخورد

به راحتی قول میدهد و راحت تر از آن زیر قولهایی که به من میدهد میزند و

اساسا ابراز بی اطلاعی میکند از قولی که داده .

من مانده ام با این مرض دیگر زندگی ام که با این وضعیت چطور  کنار بیایم .

5 سال زندگی مشترک داشته باشید و عین 5 سال را به شما قول سفر بدهد و هر بار با یک

بهانه زیر قولش بزند و این حسرت را همیشه به دلتان بگذارد ؟ می شود؟

سینکی که ماه هاست آب میدهد ، لامپی که ماه هاست اتصال میکند ، فیلتری که ماه هاست

باید عوض شود خریدی که ماه هاست باید انجام شود ، سفری که سالهاست قول میدهد و

این یکی آخری "رانندگی" آخر چیست که هر بار برای دک کردنم قول میدهد که هر پنج شنبه

مرا برای تمرین ببرد و حمایتم کند و راهم بیندازد و هر پنج شنبه به راحتی هر چه تمام تر چیزی

را بهانه میکند و یا سر از خانه مادرش در میا آورد و یا خستگی را بهانه میکند و اشک مرا در میاورد

و روز را پایان میرساند ...

در حالی که تا مهلت دریافت خودروی جدیدش دسته کم سه ماه مانده و من قرار بوده

است که با همین ماشین کهنه تمرین کنم ، فردا میخواهد برود و ماشین را بفروشد و من ماندم

و یک برنامه ریزی بی ثمر که باز هم نگذاشت به خواسته ام برسم .. میدانم که دوست ندارد من

رانندگی یاد بگیرم میدانم که دوست ندارد کلا به توانایی ها و استعدادهایم بها دهم و کاره ای باشم

همه ی اینکارها را میکند که من خسته شوم و بیخیال

.. اما به صراحت  این مسئله را تحت هیچ شرایطی بی خیال  نخواهم شد تا خریتی به

خریت هایم اضافه نکرده باشم و فرصت های زندگی و جوانی ام یکییکی از دست نرود.  

یک سوال از دوستان خوب و کسانی که تجربه دارند دارم ... به نظر شما میتوانم به تنهایی بدون تمرین

با ماشین شخصی و بدون داشتن هیچ فرد کمک کننده ای تنها با شرکت در کلاس های آموزش رانندگی

گواهینامه بگیرم ؟؟ جرات و اعتماد به نفسم به دلیلی مشکلات روحی که داشتم زیاد بالا نیست اما

تا دلتان بخواهد انگیزه دارم.

راهنمایی لازم !!! :(

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 2:18 توسط | |

پدر همسرک برای شغل جدید پرپول (به قول خودشان) راهی شهر دوری شد هر آنچه که پیش از این 

به همسرم تاکید کردم که نبود پدرت بالاسر خانواده اش زندگی همه مان را مخصوصا من

را تحت تاثیر قرار میدهد و هرچه خواستم متقاعدشان کنم که قید این تصمیم را بزنند فایده ای

نداشت چرا که پول است و پول و پول. همه ی آنچه که خانم جان و دخترک برای دک و پزهایشان نیاز

دارند و من این وسط باید جورش را بکشم و زندگی ام بیش از پیش تحت تاثیر این مساله باشد .

 

و هم اکنون همسرم در تکمیل فرآیند گذشته اش دیگر تمام و کمال ،مرد خانه شان شده است.

خانم جان مریض شده است این روزها یک پایم در بیمارستان بود و بقیه اش در آشپزخانه .

میدانم که همسرم و خانواده اش معتقد اند که کار چندان خاصی نمیکنم و دارم وظیفه ام را انجام

میدهم. انتظاری هم ندارم که مثلا همسر من مانند یک شوهر منصف ،  بنشیند و با خودش فکر کند

که : این دختر بدبخت را آورده ام اینجا و بدون هیچ تفریح و هیجانی ، فقط مدام هر هفته و هر روز و 

هر شب او را درگیر مسائل شخصی و خانوادگی ام میکنم و فقط و فقط برای تامین خانه و پوشاک و

خوراک مناسب همیشه بر سرش منتی عظیم میگذارم.

به بی توجهی هایش به روح لطیف زنانه ام کاری ندارم بگذار عاطفه اش را نثار خواهرک و بقیه 

که حالا دیگر با این ماجرای بیماری خانم جان ، روز به روز لوس تر و پرتوقع تر میشوند یا

هر کس دیگر که میلش میکشد بکند چرا باید برایم مهم باشد ؟

این را هم میدانم که "خوبی که از حد بگذرد ؛ شاید خیال بد کنند " ولی به آن فکر نمیکنم.

منتظر تشکر یا قدردانی از کسی نیستم ...

این را هم میدانم که اگر همسر شما بود،شاید می آمد و بعد از این همه فشار طی این سالها

و مخصوصا ماه های اخیر ،چند صباحی بعد شما را با یک سوپرایز هیجان انگیزی،

هدیه ای شاخه گلی، سفر کوچکی ، خوشحال می کرد و آرامش را به شما هدیه میکرد و

اینگونه کمی به شما روحیه و قوت قلب میداد.

میدانم که او همچنان روز به روز نسبت به من متوقع تر و البته کم توجه تر هم می شود.

اما قعلا...اصلا به اینها فکر نمیکنم . . .

فقط بر حسب وظیفه انسانی ام و برای رضای خداوند که همیشه پناهم بوده این روزها به خانم جان

همانند مادرم مینگرم و از صمیم قلب او را پرستاری و تیمار میکنم.

خداوند هست و من همچون همیشه در غربت پشتم به او گرم است.

مراقب عزت نفسم هستم .

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 11:49 توسط | |

خانم جان مریض شده است در بیمارستان بستری است.

از خانه به بیمارستان و از بیمارستان به خانه مسیر جدیدم است.

دعا لازم ...

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 5:15 توسط | |

در راستای همان تلاشهایم برای بازسازی خرابی های خودکرده ی زندگی ام ، صبح زود بلند شدم و

تصمیم گرفتم که این هفته به امور پزشکی و درمانی خودم برسم  چیزی که این سالها کمترین

توجه را به آن کرده ام و همیشه با دردهای جسم ام هم ساخته ام چون مسلما وقتی برای خرید

سیب زمینی به سر کوچه نتوانی بروی پس برای دوا و دکتر هم به آن سر شهر نمیتوانستی

بروی و البته باید منتظر میماندی که شب هنگام و یا نیمه شب همسرکت خسته از راه برسد و

شاید و شاید با غر و لند و هزار منت تو را به یک درمانگاه برساند و چهار عدد دارو گیر بیاوری

که بگذاری روی دردهایت. و بقیه شبها از درد دستمال ببندی بر سر و تنت و گنجه ات را پر کنی

از گل و گیاه و دم نوش ها تا خودت به داد درد خودت برسی...

بگذریم که اگر این زحم سر باز کند، باز بر روی منبر خواهم رفت و..

....

صبح زود با اس ام اس همسرک بیدار شدم : "سلام عزیزم نوبت دکترت فراموش نشه ساعت فلان"

با آرامش بیدار شدم و خیلی زود آماده شدم و زدم بیرون. هوای جنوب و گرمای مرداد ... اما

هیچ چیزی به اسم گرما مرا آزار نمیداد چیزی که تمام وجودم را لبریز کرده بود، دیدن صبح زیبای

شهر بود چیزی که به ندرت آن را این سالها تجربه کرده ام . هوای صبح چقدر دل انگیز است چقدر 

تحرک و انرژی صبح شهر زیباست. آهسته قدم میزدم از ترس هایم این بار کمتر شده بود.

صدای پرنده ها، بوی نان داغ اول صبح،

مامان های خانه با زنبیل اول صبح دنبال بادمجان و سبزی خوردن آخ که دیدنش هم روز آدم را میسازد.

به درمانگاه رسیدم و چند دقیقه ای در نوبت نشستم .

از دیگر امراضی که گریبان گیرم شده است این است که وقتی حتی برای مدت کوتاهی از خانه

بیرون میزنم همه ش دچار شک و ترس هستم که :

که آیا در را قفل کرده ام ؟شیر گاز را بسته ام ؟ کتری خاموش است؟ نکند کولر را روشن گذاشته باشم

و آتش سوزی شود یا اینکه آب باز مانده باشد و ... این مرض جدیدی است که پس از بیرون زدن

از خانه گریبانم را میگیرد یقینا از آثار همان حصرهای خانگی پیش از این است حتی وقتی به باشگاه میروم گاهی همه حواسم درگیر این موضوعات

میشود. خلاصه در طول مدتی که در نوبت بودم همه ی فکرم مشوش اجاق گاز خانه بود که آیا خاموش

کردم یا نه ؟ هر چه بود سر شد و نوبت معاینه دندانهایم شد و خانم دکتر هم پس از معاینه بی برو

برگرد فرموند که چهار عدد دندان عقل به شکل بسیار ناجوری مدتهاست رشد کرده و باید هر چه

زودتر درآورده شود.

من کی دندان عقل درآوردم که خودم متوجه ش نشدم آن هم چهارتا؟؟

به گمانم بی ربط با این روزهایم که کمی سر عقل تر آمده ام نباشد ها؟؟

حالا خدا رحم کند که نیاز به جراحی نداشته باشد وگرنه بعبارتی همان ماجرای سرویس شدن دهان

است و بس.

 دکتر گفت اگر الان خارج شان نکنی اگر زمانی باردار شوی بیچاره ات می کند و هیچ کاری از دستت

بر نمیاید.

به نظرتان واقعا واجب است ؟ خیلی درد دارد؟ پروسه ی خوب شدنش چه قدر طول میکشد؟؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 3:1 توسط | |

سلام دوستان خوبم .. مرا ببخشید غیبتم خیلی طولانی شد و کامنت های بسیار با محببتتان را که جویای اوضاع و احوالم بودید ، کامنت های دوستان بسیاری که خصوصی پیغام میگذارند همه و همه را دریافت کردم و رسم ادب ندانستم که پست نگذارم و از خودم ننویسم . حقیقتا ماه های پس از شروع سال جدید و روزهایی که گذشت به مراتب بهتر از قبل از آن بود شاید بتوانم بگویم همسرم اندک تغییراتی در زندگی بوجود آورده است اما آن چیزی که بیشتر اوضاع را آرام کرد، خوده من بوده ام . یکجورهایی پوستم کلفت شده است . قوی تر و مصمم تر شده ام دیگر آن دختر شکننده ی ترسو و بی جرات نیستم حالا بیشتر برای حق و حقوق آدم بودنم میجنگم . همه ی آن مسائل و درگیری ها همچنان کم و بیش وجود دارد هنوز لحظاتی هست که چشمهایم را از شدت خشم و بغض میبندم و نفس عمیقی میکشم با یک آه آن را بیرون میدهم تا آرامش را به خودم تلقین کرده باشم. هنوز سر نمازهایم اشک هایم هست دلتنگی هایم هست. هنوز هم خانم جان و محبت های مادرانه و اما موذیانه اش در خانه ام ولوله بر پا میکند. این روزها تمرین اعتماد به نفس میکنم تمرین عزت نفس هر چیزی که به نفس مربوط باشد ... در طول این مدت و تقلاهای من،" آنقدر مرا برای بیرون رفتن، تاکسی سوار شدن، خرید کردن، کلاس رفتن و فعالیت های اجتماعی داشتن تهدید کرده است و خط و نشان کشیده است که : "باشد برو اما اگر بیرون اتفاقی برایت افتاد و چیزی پیش آمد فلان میکنم و بهمان"،که وقتی پایم را از خانه بیرون میگذارم مثل یک کودک نوپا و ترسو هستم. همه اش فکر میکنم کسی قرار است به من حمله کند هر دقیقه پشت سرم را نگاه میکنم که چه کسی پشت سرم است از عرض خیابان عبور کردن کار شاقی شده است برایم. کافی است سی ثانیه خیابان و کوچه خلوت بشود و من در آن تنها باشم تمام مسیر را میدوم که مبادا خطری مرا تهدید کند. ماشین موتور دوچرخه هر چیزی که از کنارم رد می شود بند بند وجودم میلرزد. همه اش احساس ترس و ناامنی و آسیب دیدن از دیگران دارم. من یک زن در سی و اندی سالگی که این زمان شاید باید صاحب یک یا دو فرزند هم باشم ،همانند کودکی شده ام آسیب پذیر و بی جرات. به واقع همه ی اینها هنوز وجود دارد هنوز خانم جان در گوش پسرکش نجواها می کند اما آنچنان زیرکانه و مادرانه و زیبا که هیچ کس را نمیتوانی قانع کنی که چگونه فاصله ها و خشم ها و اختلافات یک زندگی نوپا را هر بار رقم میزند. ماجراهای زندگی ام همچنان کما فی سابق پابرجاست کمی دوزش پایین تر آمده و قابل کنترل تر شده است اما همچنان پابرجاست و من آنها را باز مینویسم برای همان صد و اندی چند خواننده ای که شاید در آستانه تشکیل زندگی هستند و بخوانند و بدانند که چگونه ناآگاهانه اشتباهات یک زندگی رقم میخورد. این ماجراها همچنان ادامه دارد و اما من هستم که محکم تر ایستاده ام. اما این چیزها ذره ای از عزم و اراده ام برای خودسازی و استقلال و خوب زندگی کردن کم نمی کند. شما که هنوز هستید؟؟؟
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 4:27 توسط | |

امروز حالم خوب بود

تو آموزشگاه صحبت ماهی شد اومدم خونه و جای همه خالی با اشتیاق یک گردبیج  درست کردم و ...

قبلا ازش نوشته بودم حتما دیدید ...

هوس انگیزه ...

اینجا ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 2:18 توسط | |

کسی میدونه بر سر وبلاگستان چه بلایی آمده

من یک مدت نبودم، وقتی برگشتم نیست و نابود شده بود !!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 2:58 توسط | |

حقیقتش پست پایین ایمیلی بود که چند هفته پیش برای همسرم فرستادم ..

هر از گاهی از این دست پیغام های برایش ارسال میکنم تا شاید تلنگری باشد برای او و افکارش...

این روزها  اوضاع خانه ام کمی آرامتر از قبل است یعنی تفاوت را هرچند بسیار نسبی احساس میکنم

ولی سعی میکنم به همین اندک تغییرات هم خوش بین باشم و کمی بیش از قبل تقلا کنم برای

رسیدن به آرامش و آزادی که سالهاست بدنبالش هستم.

کلاسهایم را از سر گرفته ام آیلتس را به جد و سرسختانه دنبال میکنم کلاس های ورزش را که ماه ها

بود به جهت اوضاع بد روحی ام کنار گذاشته بودم دوباره از سر گرفته ام همسرک این روزها زیاد به پر و 

پایم نمیپیچد برای رفت و آمدها و چیزهایی که سابق وسواس به خرج میداد ، کمتر عکس العمل

نشان میدهد حساب پس اندازی برایم باز کرده و هر ماه مبلغی برایم میفرستد .

نه اینکه کلا همه چیز گل و بلبل شده باشد ها .. نه مثلا هنوز در مقابل شرکت در کلاسهای مختلط

راهنمایی و رانندگی مخالفت جدی میکند و من همچنان بدنبال گرفتن یک گواهینامه در حال تقلا هستم

و هنوز هم تیر و ترکش هایی این وسط ها از جانب خودش و خانواده اش حواله ام میشود.

اما نسبت به روزهای بسیار بد گذشته و فشارها و اجحاف هایی که بود باید بگویم کمی اوضاع

بهتر شده و تنها دلیل این بهبودی نسبی هم تغییر رویه ی همسرک در بعضی موارد است که آن را به

وضوح میتوانم حس کنم . امیدوارم این وضعیت پایدار باشد

دوست ندارم به هیچ عنوان پالس و سیگنال های منفی به این وضعیت جدید بفرستم اما همچنان ته

قلبم نگران هستم که همه چیز دوباره برایم مثل قبل شود و غیرقابل تحمل ..

دارم زورم را میزنم .اگر بگذارند من هم  به ایده آل هایم قطعا خواهم رسید و در این راه خداوند بزرگ

و دوستان خوبی که به واقع از همه تلنگر های قابل توجه شان استفاده کردم کنار من خواهند بود.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 2:41 توسط | |

من زنم همانقدر از هوا سهم میبرم که ریه های تو !!!

http://www.xum.ir/images/2014/04/29/15544587429066490731338949406158099686506n.jpg

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:2 توسط |

سلام دوستان خوبم .. امید دارم همه تان سلامت و ایام به کام باشید ..

من خوبم .. خواستم بگویم برگشته ام به خانه ام .. خیلی وقت است.. اما مجال نوشتن نداشته ام

سفرم که بسیار بد بود و همانطور که قبلا هم گفتم تعطیلات عید و دیدار با خانواده و فامیل

را کاملا از دماغم درآورد و به جایش آنجا پذیرای خانواده اش شد و کلا و تماما سعی کرد که آن تعطیلات

در شهر من به کام مادر و خواهرکش خوش بگذرد .. خانواده ام که حتی اگر نمیخواستم هم چیزی بدانند،

در این مدت همه چیز را فهمیدند .. هر چند آنها هم مدام سعی در مدارا و سازش داشتند و مرا هم به

همین امر مجاب میکردند و سعی داشتند از تنش بیشتر بکاهند اما خبر از دل پر خون من نداشتند ..

خلاصه ماجرا اینکه ، پس از همه ی اتفاقاتی که شاید در یک پست جدا نوشتمش به او ابراز کردم

که حقیقتا تا اوضاع و شرایط تغییر نکند و به این بد دلی ها و محدودیت ها و البته تبیعیض ها

پایان داده نشود بر نخواهم گشت ...گوش کرد و تاکید داشت که من اشتباه میکنم و او را شمر کرده ام

پس از این مدت و این حرف و حدیثها یک روز با من صحبت کرد و من هم منطقی دوباره همه چیز را

به او یادآوری کردم قرار شد که یعنی روزهای بهتری داشته باشم بلیط هواپیما گرفت و هر طوری بود

مرا برگرداند ...اگر احمق به نظر نرسم  خواستم فرصت دوباره ای به خودمان داده باشم

و اگر دوستان محکومم نکنند به انرژی منفی باید بگویم خیلی خوش بین نیستم به ظهور این

تغییرات .. اما چاره ای به جز امیدوار بودن به تغییر ندارم ...

پستم بسیار خلاصه بود اما برای دوستان بسیار مهربان و دلسوزی که همواره جویای حال و احوالم هستند 

این چند سطر را نوشتم .. هنوز هم درگیر کارهای منزل جدید هستم مرا میبخشید اما حقیقتا

امید دارم پستهای امسال وبلاگم واقعا خالی از اندوه و دلتنگی و دلشکستگی هایم باشد و شاید

باید امیدوار باشم ...

ممنونم که هستید


نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 14:38 توسط | |

Design By : Mihantheme