تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره ...دادی منو به خاکه این غربته دوباره
وارد که شدم پر از بغض و کينه بودم حالم از بو و فضاي خونه داشت به هم ميخورد
دستش رو به اندازه ي عرض شونه هاش باز کرد و با يک نگاه موذيانه اي پسرش رو به آغوش کشيد
نيامد جلوي من...
من ؟؟ عروس؟؟ کوچکتر ؟؟؟ احترام به بزرگتر؟؟؟ خدايا حالم به هم ميخورد...
همه منتظر واکنش من بودند تا آتويي ازم بگيرند ... رفتم جلو بوسيدمش و گفتم روزت مبارک جوابم
رو نداد و حرف رو عوض کرد به سمت آشپزخانه... صداي زنگه توي سرم رو به وضوح ميشنيدم
نميدونم چي بود ولي داشت سوت ميکشيد... خدايا دارم تحقير ميشم دارم له ميشم
يه زن سه ساله عاقل و بالغ تو اين قرن چرا بايد وايسه و نگاه کنه که يه چند تا آدم ديگه
بوضوح تحقيرش کنن...
جواب سلامم رو به زور داد من هم به زور گفتم روزت مبارک
جوابم رو نداد رويش را کرد آن طرف و رفت سمت آشپزخانه
خدایا چرا حرف نميزنم ؟؟ چرا اعتراض نميکنم ؟؟ چم شده ؟؟؟منه پرغرور ميترسم؟؟؟ آره ميترسم...
يه ظرف قورمه سبزي باب دل پسرش گذاشت روي اوپن آشپزخانه
يعني ميخواست به من بگويد برايت ميز نچيدم
با اکراه بلند شدم نميتوانستم کنارشان بشينم حالم داشت به هم ميخورد
جو سنگيني بود که تصورش هم غيرممکن است
انگار داشتند به من ميگفتند ديدي تو اومدي به غلط کردم
من يک نيمه کفگير برنج را به زور
توي بشقابم گذاشتم هر يک لقمه مثل سنگ مثل گلوله آتيش گلوم رو ميسوزوند تا پايين بره
همسرک گوشت و استخوان ها را با ولع ميخورد انگار از بيابان بي آب و علف آمده بود ...تا مغز
استخوان رو هم رحم نکرد ... مادر هم قند در دلش آب ميشد البته نه از روي عشق از براي اينکه به مراد
دلش رسيده بود و فاتح اين نبرد چهل پنجاه روزه شده بود...
هه.. نبرد .!!!
تمام مدت آنقدر هیجان زده و خوش خوشانش بود که با رفتار مغرضانه اش به من میگفت دیدی
موفق شدم ... تمام این چهل پنجاه روز را قسم خورده بودم به خاطر حرفهای زشتی که شندیم
هیچ اقدامی نکنم و منتظر شوم خودش بیاید و دلجوییم را بکند
و من هم دعوتش کنم پای یک صحبت دونفره ی منطقی و هر آنچه که در سرم دارم بگویم
و مشکلات را حل کنیم...
همسرک و پدرش هم حرفهایم را تایید کردند اما این زن !!!!!
همه کار کرد خودش را به مرگ و مريضي زد ... ننه من غريبم... آه و نفرين...
شيرم را حلالت نميکنم پسر !!!!!
و دست آخر هم آن شب کولي بازي در خانه با پدرشوهر راه انداخت
و او را چنان تحت فشار گذاشت که نتيجه آن شد که همسرک هم من رو وادار کرد اين تحقير
رو به خودم روا بدونم و برم دستبوس...
خدايا مگه عصر برده داري و اسيري تمام نشده ...
من که اينجا دبدبه و کبکبه اي ندارم ...من که کس و کاري ندارم ... که شاخ و شونه برايشان
بکشم... به کي زور ميگن؟؟؟
اينها هم که ادعاي امروزي بودنشان ميشود و خير سرشان دکتر و مهندس تحويل جامعه ميدهند
هنوز توي افکار قرون وسطايي شان قوطه ورند ...
صد رحمت به قرون وسطا...دسته کم آنوقتها آدمها غريب نواز بودند...
نيم ساعت بعد ديدم دخترش رو صدا زد و در اتاق چيزي از دخترک خواست و دختر بيچاره زير بار
نرفت و از اتاق آمد بيرون... (اين يکي در اين خاندان شعورش از همه بيشتر است)
چند لحظه بعد خانوم آمد و يک پلاستيک را جلوي همه انگار به زوري داد دستم و گفت بيا روزت مبارک
وقتي آمدم خانه فهميدم جريان از چه قرار بود
پيراهني در خانه داشت و به زور به دخترش ميگفت بيا برو اينو بده بهش بگو روزت مبارک ...
دخترک هم قبول نميکرد خجالت ميکشيد و ميگفت خودت بده ... خودش داد
پیراهن هنوز بوی تنش را میداد...
دسته کم اين لحظه همسرک ساده دل را خام کرد و خودش را عزيز کرد...
......
تمام مدت داشتند از موفقيت جديد همسرک در شغل مورد نظر حرف ميزدند
و لذت ميبردند ...موفقيتي که 4سال لحظه به لحظه اش خون دل خوردن من بود ..
......
همسرک رو روزی که ديدم از صدقه سر قرتي بازي ها و عياشي خانواده اش
يک گيتار در دست داشت و ديلينگ ديلينگ ميزد و به اين و اون
ياد مياد و چندرغازي در مياورد...يک ترم ازدانشگاه به خاطر تقلبي که به دوستش رسانده بود
مشروط و معلق بود نمره فارغ التحصيلي اش به زور به 13 ميرسيد. نه کاري ...نه ...
درخانواده شان بيکاري عياشي سيگار ... م *ش *ر *و *ب ... پ *ا ر* ت *ي ...
د *خ *ت *ر و پ س ر با*ز*ي و خيلي چيزهاي ديگر بزرگترين هنر جوانهاي خانواده
محسوب ميشد و ميشود يعني کسي که اهل اين چيزها نباشد املي بيش نيست...
از شانس روزگار ، همسرک اين يک قلم را نميپذيرفت دسته کم
نمازش را قضا هم که شده ميخواند و من هم البته خیلی هم اهل چادر چاقچون و خيلي مذهبي نبودم
و نيستم ولي عياشي و لاابالي گري رو هم به بهانه ی شادي هاي جواني نمیپذیرم.
اعتراف ميکنم که همسرک را تحريک و تشويق کردم به اينکه
اگرميخواهد با من باشد بايد مرد زندگي باشد و دسته کم اهل درس و کار و زندگي...
و من اين شيوه زندگي را نميپسندم و احساس خطر ميکنم ...
و اين چيزها نان و آب نميشود... همسرک هم که واله و شيفته ...عزمش را جزم کرد ..
گيتار را گذاشت توي کمد و ...
مادرش همان موقع هم با من سر جنگ داشت هر چه بود دختر
خواهر شوهرش بودم و هر چند مادر من از خواهرشوهري فقط خواهري را يدک ميکشيد اما
اين زن از اول سر ناسازگاري گذاشت و خون به دلمان کرد تا به هم رسيديم...باورتان
نميشود از اينکه پسرش نماز ميخواند و روزه ميگرفت و خودش را درگير کار و زندگي کرده بود
غصه ميخورد به من ميگفت الان همه در خانه شان م*ش*ر*و*ب و پ ارت ي هاي دختر پسري
يک امر طبيعي است من نميدانم اين بچه چرا اين طوري از آب درامده و شور جواني ندارد
به من ميگفت يعني تو اينطورش کردي ...
من هم راستش را بخواهيد خيلي رک اين قلم را به گردن ميگرفتم و
ميگفتم دقيقا همينطور است و از زندگي پر از آرامشم راضي هستم
برويد و بچه هاي ديگرتان را دريابيد که با اين طرز فکر شما از دست ميروند...
حاضرم به همه ي مقدسات قسم بخورم...
که تمامي موفقيت هاش رو توي همين 4 سال کنار من بدست آورد...همه شان هم ميدانند
اميدو انگيزه هايی که به همسرک ميدادم ...صبح ها لقمه ي
نان و پنير به دست براي همسرک که از ترس کنکور ارشد وقت نميکرد غذا بخورد...
يادم ميايد يک سال و نيم پدر و مادرم رو نديدم چون همسرک فرصت سفر را نداشت
از من ميخواست که براي قبولي اش در کنکور ارشد و آزمون هاي شغلي کنارش باشم
من ... ؟؟؟ همه ي اينها را به بهانه ي آينده پذيرفتم .. بعد از قبولي اش خيلي خوشحال بود
بعد از اون ....همسرک ...دانشگاه خليج ...و باز هم قول و قراري ديگر...شبها
تا صبح مينشتم و جزوه هاش رو تايپ ميکردم ... لغات زبانش رو ترجمه ميکردم
سوالهاي آزمون هاي شغلي رو براش در مياوردم و اين ور و اونور ثبت نام ميکردم...
بازهم سالي يه بار خانواده ام رو ميديدم ... چرا ؟؟
خدايا شب تنهايي هاي اين شهر که ديگر يادم نميرود ؟؟؟
دخالت ها و کنترل هاي وقت و بي وقتشون ... ترس و تنهايي و دلتنگي ...چه قدر نذرو دعا میکردم..
دسته کم آرشيو اين وبلاگ گواه خوبي است براي حرفهايم ...
چه قدر شکسته شدم فقط خدا ميداند...
امروز اين موفقيت رو باهم جشن گرفتند و دور ميز نشسته اند و حقوق همسرک را وجب ميزنند
و از امکاناتي که قرار است خوش خوشانشان کنند دم ميزنند...
الان بايد بار و بنديلم رو جمع کنم و بعد از اين همه در به دري تازه بروم به ده کوره اي که همسرک
برای شغل جديد به اونجا فرا خوانده شده ...ده کوره اي که از شانس گه من ولايتشان هم هست و
پاتوق خوشگذراني هاي وقت و بي وقتشان... شادي و شعف مرموزانه شان ديوانه ام ميکند..
یک چیز خواهرانه بگویم
براي زندگيتان تلاش کنيد ولي بيش از حد از خودتان مايه نگذاريد به اين اسم که براي
زندگي خودتان ميکنيد و اين حرفها ...
چون افتخارش مال ديگران است و جان کندش مال شما دسته کم براي من که اينطور بوده ...
دست آخر توي رويت نگاه ميکنند و ميگويند تو چه کار کردي براي پسرم؟؟؟
پسر من هر چه دارد از صدقه سر تربيت من است
که به اينجا رسيده ...و تمام اخلاق هاي بدش را تو مسبب هستي ...
همسرت می ایستد و نگاه میکند و هیچ...
.....................................................................
واسه خدافطي تا دم در هم نيومد...
نشست روي مبل و پشتش را کرد و
همسرک : دستت درد نکنه مامان خدافظ

