لحظه های سرنوشت من

وقتی دلت می گیرد جلوی آیینه می ايستي

رژ لب...

کمی عطر...

و کمی نیشخند می زني به خودت!

به دلتنگی هایی که برایشان نقاب می دوزي....

لباس رنگی ات را می پوشي...

موهایت را می بندي...

و چند دانه مروارید به بغض هایت می آويزي!

در آخر آنقدر زیبا می شوی، که هيچکس شک نمی کند"خسته ترین" زن دنیایی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 2:36 توسط | |

سلام دوستان عزیزم .. بدقولی ام را ببخشید آنقدر درگیر مسئله همسرک هستم که فرصت پست

گذاشتن و حتی پاسخ دادن به این همه محبت شما را پیدا نکردم در هر صورت از تمام عزیزانی که

دلسوزانه در پست پایین مرا راهنمایی کردند ممنونم واقعا تک تک دوستان محبت داشتند و اینکه

تجربه های تان کمک  و قوت قلب بسیار زیادی برای من در این بازه زمانی داشته است.

همسرک همچنان در بستر استراحت مطلق و تحت نظر پزشک است و از اینکه از کار و زندگی اش

دور شده کمی عصبی و پریشان است این وسط من اما سعی کردم تمام انرژی ام برای بهبودی

جسمی و روحی او بکار گیرم ،هر چند این روزها بی نهایت تحت فشار جسمانی به لحاظ فشار 

رسیدگی به امور خانه و همین طور تحت فشار روحی به لحاظ وضعیت موجود هستم و البته دلتنگی

صدچندانم برای خانواده هم مزید بر علت. این وسط مهمان بازی های هر روزه خانم جان به بهانه

بیماری و عیادت پسرکش را هم اضافه کنید به زخم زبان ها و دیگر آزارهای روحی و روانی اش.

خلاصه اینکه دست به دعا هستم تا هر چه سریعتر خداوند به من در این شرایط نظر دیگری

کند و سلامت همسرکم را باز گردانده و نیروی روحی و جسمی مضاعفی به او  و البته خوده من

اعطا کند.

اگر شما هم با دل های پاکتان برایم دعا کنید ، قطعا خداوند نظر میکند.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 1:1 توسط | |

از همه دوستانم به خاطر راهنمایی های بسیار بسیار مفید و موثرشان در پست پایین و دلگرمی

های دلسوزانه شان بی نهایت سپاسگذارم و همانند همیشه برای تک تکشان دعای خیر می کنم.

نتوانستم کامنت ها را بی پاسخ و بی تشکر تایید کنم ، به علاوه این روزها بسیار درگیر پرستاری از

همسرک هستم که به توصیه پزشکان در استراحت مطلق و تراپی تحت نظر پزشک است.

از همه ی شما ممنونم و به زودی همه ی کامنت های پر محببتان را پاسخ خواهم داد.

دعای خیر برای خواهرتان را از یاد نبرید .. ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 0:22 توسط |

دیس.ک کمرش کاملا پاره شده و به عصب آسیب رسانده و یک جای اطراف نخاع می چرخد.

تقریبا از روزی که از سفر برگشته ایم درگیر این مساله بوده ام و استرس و فشار ناشی از این

مساله  تاکید برخی پزشکان به عمل جراحی و مخالفت خانم جان و دکترهای معرفش با عمل جراحی

وضعیت کاملا مستاصلمان کرده است. نمیدانم دقیقا چه کاری صحیح است. 

این وسط مهمان هم داشتم خاله و دخترخاله جان  از پایتخت برای دیدنم چند روزی به اینجا آمده

بودند دوست نداشتم در این شرایط پذیرایشان باشم آن هم برای اولین بار . اما دیگر هر چه بود

گذشت . آمدند و من تمام مدت درگیر بیماری همسرک بودم و سعی هم میکردم که به هر ترتیبی

هست پذیرایی گرمی از مهمان هایم که بوی مادرم را میدادند داشته باشم اما خوب به هرحال

آنطور که دوست داشتم نشد اما سعی ام را کردم. روزی که خاله و دخترخاله رفتند داخل حمام

بغضم را خالی کردم و تا میتوانستم گریه کردم میدانستم روزهای سخت تری پیش رو دارم .

خانم جان هم که با این وضعیت پسرکش، هر روز میاید و میرود و با زبانش روح و روانم را

سوهان میکشد. معتقد است که به خاطر پذیرایی از مهمان های چهار روزه ی من پسرش

به این روز افتاده . مضحک تر از این نمیشد حرف زده باشد جوابش را دادم بلافاصله خواستم

که حرفش را قورت دهد و خزعبلاتش را تکرار نکند و بلافاصه لینکش داد به همان روزی که ما را که

در سفر بودیم ،با خرده فرمایش های بی جایش دنبال نخود سیاه فرستاد به ناکجاباد و وقتی

برگشتیم همسرک به این روز افتاده بود.

مهمان های دوروزه ی من که تمام مدت ، نمیگذاشتند همسرک حتی از جای خوابش برای خوردن آب هم

تکان بخورد، شدند عامل پارگی دیس'ک کمر پسرش.

از این مضحک تر دیگر نمیشد سخن بگوید،

هر چند همسرک دیگر به نقطه ای از درک مسائل رسیده است که این وسط ها خودش میانه داری

میکند و جواب حرف های مضحک مادرش را میدهد و به شدت این روزها از من پشتیبانی میکند. 

نمیدانم به هر حال این روزها هم برگهایی از لحظه های سرنوشت من است که ورق میخورد

دعا لازم هستم دوستان خوبم که همسرم هر چه سریعتر سرپا شود و از این وضعیت بیرون بیاید

دیسک همسرم کاملا پاره شده است و مایع بیرون ریخته و حتی به عصب هم رسیده است و

آسیب زده است نمیدانم چه قدر این موضوع خطرناک است .

آیا روش های غیرجراحی که برخی پزشکان توصیه کرده اند جواب خواهد داد ؟

اگر تجربه در این مورد دارید باز هم شرمنده ام کنید و خواهرتان را راهنمایی کنید.ممنونم


نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 21:42 توسط | |

یخچال خونه تقریبا خالی شده بود مواد غذایی نیاز بود برای خونه از هفته پیش تا بحال ازش

خواستم  یک زمانی را بگذارد برای خرید از آن روز چند روز گذشت  تا امروز که بالاخره رضایت داد

برویم خرید. گفتم کمی زودتر بیاید که مجبور نباشم هول هولکی خرید کنم

خب دیر آمد این هم البته چیز عجیب نیست همیشه همینطوری است نسبت به من و امور خانه.

. گفت یک ساعت میخوابم ... و دو ساعت و نیم خوابید!!!!

وقتی بیدار شد سرشب شده بود و من هم کاملا عصبانی. 

چون قرار بود قبل از ساعت 8 آموزشگاه رانندگی باشم برای ثبت نام دوره جدید .

خودش هم میدونست اما طبق معمول همیشه عذر خواهی که هیچ یک چیزی هم طلبکار بود

میدانم که چون راضی نیست دارد دست دست میکند که من این مساله رانندگی را بی خیال شوم

که نمیشوم.

به آموزشگاه نرسیدم چون دیروقت شده بود فقط مستقیم رفتیم خرید خنزر و پنزر های خانه.

نیم ساعت که گذشت آنقدر غر و لند کرد و بداخلاقی کرد که تو وقت مرا گرفتی و تو خرج زیاد کردی و

هزار بهانه دیگر که نفهمیدم چطور خرید کردم / همه ی خریدهایی که شما در یک هفته هر روزه

انجام میدهید را من در یک ساعت و نیم انجام دادم. هر چیزی که فکرش را بکنید.

بعد هم با خلق تنگ و به هم ریخته آمدیم خانه.

بداخلاقی هایش کم بود ،این کمر درد بی موقع هم دیگر بی طاقت تر و عصبی تر و کج خلق ترش

کرده است. که باعث میشود روزی هزار بار به خودم لعنت بفرستم که آن سفر را رفتیم .

با بی حوصلگی مشغول حمل کردن و جابجا کردن آن همه خرید بودم و به زور همه چیز را در یخچال

میچپاندم حوصله نداشتم دلم میخواست هر چه زودتر تمام شود و بروم روی تختم دراز بکشم و

سرم را زیر پتویم بکنم و به هیچ چیز فکر نکنم و نفس عمیق بکشم.

تلفنم زنگ خورد خانم جان بود حوصله او را که اصلا نداشتم که او هم بخواهد مثل پسرکش  اعصابی از من

خراب کند اولش کمی دست دست کرد و از این چیز  و آن چیز پرسید تا رفت سر اصل مطلب .

خانم مبل خانه ی خواهر زاده جانش را بدون هیچ سوال و جوابی با آگاهی از حساسیت های من

از او خریداری کرده برای خانه ی من . جایش را هم تعیین کرده بود که کجای خانه بگذارمش.

داغ کرده بودم برای چه من باید مبل دست دوم خانه ی دخترخاله شوهرم را بیاورم در خانه ام بگذارم ؟

هرچه قدر هم که نو باشد هر چه قدر هم که استفاده نشده باشد هر چه قدر هم که شیک باشد

فقط به این خاطر که چشم خانم جان آن را گرفته است ؟ که دخترخاله جان با کلاس و پولدار است و

وسایل خانه اش متبرک است و من باید یک تبرکی از آن ها بردارم تا دل همشان راضی باشد ؟

وقتی با برخورد محکم من  روبرو شد حرفش را عوض کرد گفت این را برای خودم خریدم ولی فعلا جا

ندارم گفتم بیاورم بگذارم در فلان جای خانه ی شما تا یک جایی برایش پیدا کنم.

صراحتا به او گفتم که پای این مبل به خانه من نرسد اما وقتی بخواهد کار خودش را بکند زمین و زمان را

به هم میدوزد تا انکار انجام شود حالا فردا پسرش را بر این مساله تحریک میکند و می اندازد به جان

من. الان کاملا داغ هستم کوره ی آتش.

کلی دم نوش دم کرده ام تا کمی آرام شوم و بتوانم فکر کنم.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 2:9 توسط | |

یک هفته ای می شود که از سفر برگشته ام فرصت نشد پست جدید بگذارم. از ماجرای سفرم و

خراب شدن ماشین و اینها که کم و بیش با خبر هستید. دوست ندارم خیلی منفی بنویسم

اما حقیقت این است که ماشین خانم جان و خراب شدنش، تمام تایم سفر، بودجه مان و همینطور

انرژی بسیار زیادی  ازمان گرفت به اضافه خرده فرمایش ها و مسخره بازی های دیگرشان.

با وجود این همه تایمی که ازمان رفته بود خانم جان یک روزش را امر فرمودند که باید بروید کارهای

آن یکی پسرم را که دانشگاه شیراز قبول شده انجام دهید همسرک هم طبق معمول بدون توجه

به من و سفرم بی درنگ پذیرفت . هر چند آخر کار وقتی به جای دانشگاه بزرگ شیراز از یک

دانشگاه بی در و پیکر بدون کنکور پولکی ، در دهکوره ای صعب العبور در چند کیلومتری شیراز

سر درآوردیم ، تاز ه آن موقع از کرده اش پشیمان شد اما دیگر کل روزمان رفته بود و قابل جبران

هم نبود. روز آخر هم به جهت دوندگی که روز قبل برای خرده فرمایشات خانم جان و دانشگاه برادر

کرده بود دیسک کمر و رگ سیاتیکش عود کرد و مجبور شدیم به سرعت برگردیم به شهرمان.

دوست ندارم خیلی منفی بنویسم اما این چیزهایی بود که به واقع اتفاق افتاده بود و از شور

و شوق و انرژی ام برای این سفر و لیستی که از مدتها قبل آن را تهیه کرده بودم تا بروم و خوش

بگذرانم تقریبا چیز زیادی نصیبم نشد فقط آن چند ساعتی که توانستم خودم را با هزار آیه و قسم

به بارگاه حافظ عزیز و حضرت شاه چراغ برسانم ، بسیار برایم لذت بخش و روحانی بود و نمیتوانم حس

آن لحظاتم را به هیچ طریقی توصیف کنم. چون بغض هایم آنجا خوب خالی شد و هر چه توانستم گله

کردم از غربت و دل تنگ و  هر که و هر چه که آزارم میداد.

و واقعا وقتی میخواهم خاطرات این سفر را مرور کنم سعی میکنم به همان قسمتش فکر کنم تا 

حس خوبی داشته باشم و امید به مرحمت خداوند و استجابت دعاهایم.

و اینکه هر چه که بود یک ده روزی از اینجا و این آدمها دور بودم و این فرصتی برایم بود که

نفسی بیرون از اینجا بکشم . هر چند از وقتی برگشته ام  همسرم با دیسک کمر و دردها و بداخلاقی

هایش اضافه شده بر من و همینطور منت چند ملیونی که خرج کرده است برای این سفر.

 میتوانم بگویم در این مقطع فاصله ای که از این محیط گرفتم برایم  لازم بود اما دیگر

فکر نمیکنم حالا حالاها دلم سفری بخواهد به جز برنامه سفر به شهرم به جهت دیدن پدر و

مادرم.

میدانید همین دیروز که برای گشت و گذار با دوستانمان به خارج از شهر رفته بودیم آنقدر زنگ زدند

و آمار گرفتند و کنترل کردند و امر و نهی کردند که صدای دوستانمان هم درآمده بود.

در تمام سفرها و برنامه های دو نفری مان، خانم جان با زیرکی وانمود میکند که دلش از این سفرها

میخواسته و به این جهت همسر من همیشه عذاب وجدان دارد و  بی قرار این مساله است که چرا

با قوم و طایفه اش به این مکان نیامده است و باید حتما هر جا میرویم آنها هم آنجا را تجربه کرده

باشند.

در کل هیچ اعتباری به این جماعت نیست همسرم خیلی به من و زندگی اش  علاقه مند است و

میبینم که تلاش میکند زندگی اش را روبراه کند اما متاسفانه قادر نیست پرده ی  حائل و حاشیه

امنیتی قائل شود بین حریم خصوصی زندگی زناشویی اش و احساسات و عرق خانوادگی اش

که اغلب توسط هوش و زیرکی خاص اطرفیانش تحریک میشود و مورد سواستفاده

قرار میگیرد. در حقیقت تمام تلاشم و گرفتن مشاوره ها و صحبت ها به همین جهت بوده است

اما فعلا فکر نمیکنم دلم سفری بخواهد به جهت تجدید روحیه و این حرفها به جز همان برنامه سفر به

زادگاه پدری ام . چون در حال حاضر حقیقت این است که حتی اگر آنور دنیا را هم برای سفر انتخاب کنم

برای تجدید روحیه و هر چیز دیگری ، همیشه درگیر مسائل همسرم و خانواده اش خواهم بود به

جهت نوع فرهنگ و نگرش و رفتارهای ناآگاهانه و پر اشتباه همسرم و خانواده اش،

به این خاطر ترجیح میدهم فعلا روش های دیگری را برای آرامش و رسیدگی به روحیه خودم در

نظر بگیرم. نمیدانم باز هم باید امتحان کنم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 13:54 توسط | |

به شیراز نرسیدم دوست داشتم شب بزرگداشت حافظ را کنار بارگاهش باشم .

جمعه با ماشین خانم جان راه افتادیم چند ساعتی نگذشته بود که یک جایی وسط بیابان خدا،

ماشین خراب شد و باقی ماجرا...

به جهت گرمای شدید هوا و خوابیدن ماشین در تعمیرگاه از آن روز تا بحال در یک هتل محبوس

هستیم.

مرخصی هایمان هم دو سه روزی دیگر تمام خواهد شد و پولهایمان هم همینطور.

به انرژی منفی اعتقاد دارید؟؟ اگر ندارید من به شما اطمینان میدهم که وجود دارد.

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 11:9 توسط | |

دوستای خوبم از پیشنهادات خوبی و انرژی های مثبت تان ممنونم ببخشید فرصت نشد تک به تک تشکر

کنم .از دوستان خاموش و بسیار زیادی که پیام خصوصی میگذارند هم بی نهایت ممنونم .

خانم جان از سفر آمد  دم رفتن من ... کلی قمیش آمد و چیزهایی را بهانه کرد و مثل همیشه

انرژی منفی داد و اگه دست خودش بود شاید دعوای دیگری هم راه می انداخت اما خیلی محکم

و پر انرژی  با لبخندهای آرامم به او تاکید کردم که سعی نکند تاانرژی مان را بگیرد چون

بی فایده است. برای این سفر و تمام زندگی ام  کلی انرژی و اشتیاق دارم .

کاری به کارشان ندارم دیگر هر کاری میخواهند بکنند . باور نمیکنید اگر بگویم دیگر جوری شده

که از رفتارهای مضحکشان خنده ام میگیرد و با همین خنده خیلی راحت تر از گذشته ، میگذرانم.

مدتهاست که خوشبختی و آرامش خودم  و همسرم برایم اولویت اول زندگی شده است و

فقط سعی دارم  تمام انرژی ام را برای روبراه کردن زندگی شخصی خودم صرف کنم .

دوستان خوبم صبح عازم سفر هستم. برگشتم حتما پست جدیدم را میگذرام . جایی نروید تا

برگردم.

دعا لازم ...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 1:24 توسط | |

قرار است بروم سفر . شیراز بوشهر و آن حوالی . او قول داده.

همسرک آرام است و سعی در آرام تر کردن زندگی و اوضاع روحی مرا دارد. دسته کم اینطور به نظر

میرسد. قرار است یعنی کمی به روحیاتمان برسد.

هر چند تا پا در راه این سفر نگذارم و جاده را نبینم ،وعده اش را باور نخواهم کرد.

خانم جان نیست با دخترک رفته است سفر و احتمالا همین روزها هم باز میگردند.

زندگی ام یک دو هفته ای است در آرامش است و بی دغدغه ی مشکلات دیگران ،میگذرد.

امیدوارم سفر به کامم باشد و کاری به این یکی نداشته باشند.

دوستان خوب شیرازی مرحمت میفرمایید چند منطقه ی زیبا به لحاظ داشتن طبیعت

به من معرفی کنید که خیلی دور و صعب العبور نباشد ؟

و همینطور هتل خوب با قیمت مناسب معرفی میکنید ؟

رستوران ها و جاهای خاص غذاهای خاص توی شیراز و بوشهر ؟

سوغاتی؟ !!

من اولین بار است که به شیراز میروم ...

آب، رودخانه، آبشار ،درخت ، روستا هوای خوب ... این روزها نیازمند اینها هستیم .

مدیتیشن !!!

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 17:40 توسط | |

این ماجرا مربوط به هفته ی گذشته است که نتوانستم پست بگذارم.

دم دمای ظهر بود با صدای پریدن و خاموش شدن کولر بالای سرم از خواب پریدم قطعا برق رفته بود

هنوز خوابم میامد نمیخواستم از جایم بلند شم و منتظر بودم شاید برق بیاید و مجبور نباشم بلند

شوم اما به نظرم یک چیزهایی غیر عادی میامد مثل سر و صدایی که از پارکینگ میامد و

بعد از آن بوی دود یا یک چیزی توی این مایه ها. از اتاق خواب بیرون آمدم و بلافاصله به سمت

سالن رفتم بو بیشتر شده بعلاوه از پشت پنجره ی تراس دود را هم میدیدم خیلی ترسیدم چادرم را

سر کردم و رفتم توی بالکن و از بالا مشغول دید زدن شدم  با دیدن همسایه ها و ماشین آتش نشانی

دیگر کلهم برق از سرم پرید یک آن با خودم گفتم ساختمان آتش گرفته و من هم اینجا احتمالا

محبوس شده ام و همه پایین ایستاده اند

اما چند ثانیه بعد با صداهای ممتد ترکیدن کنترهای برق و آمدن ماموران برق دوزاری ام افتاد که تمامی

کابل ها و کنترهای برق داخل پارکینگ آتش گرفته است به هرحال ترسیده بودم.

هوا هم همچنان گرم است و محال است بدون داشتن برق و کولر حتی چند ساعت هم بتوانی

دوام بیاوری. با خودم فکر میکردم که با این اوصاف این برق امروز و فردا آمدنی نیست و از آنجاییکه

کسی را هم در این شهر ندارم احتمالا مجبور خواهم شد که چند روزی را منزل خانم جان بمانم.

آمدم داخل و شماره همسرک را گرفتم و به او اطلاع دادم شاید بیاید و برنامه ی درستی بریزیم

 خوب  خیلی هم ناراحت و پریشان نشد و فقط گفت وسایلت رو جمع کن که بریم خونه ی مامانم اینا.

خیلی هم بدش نمیاید چون با ذوق و شوق این خبر را سریع به مادرش داد.

واقعا حوصله نداشتم دلم نمیخواست بروم چون فقط یکی دوساعت در این جمع هم کافی است

تا اعصاب و روانم بهم بریزد چه برسد به چند روز .

آن هم این روزها که به توصیه های درمانی پزشکم سعی در ترک یک سری

داروها با کنترل استرس و مشکلات عصبی دارم. اما چاره ای هم نبود تمام اهالی ساختمان هم داشتند

از ساختمان به جای دیگری نقل مکان میکردند. به هر حال یخچال و فریزر را خالی کردم و یک ساعت

بعد خانه ی خانم جان بودیم خوب وضعیت دسته کم برای آنها خوب بود و قابل کنترل. سعی کردم

با شرایط پیش آمده کنار بیایم تا این چند روز هم بگذرد.  میدانید آنقدرها بد نیست ها..

یعنی من زیاد سعی میکنم در روابطم سخت نگیرم تا به خودم سخت نگذرد رابطه ی خوب و صمیمی

هم با آنها دارم شاید اگر در جمع ما باشید حتی تصور وجود مشکلاتی که میگویم را هم نکنید

چون ذاتا آدم گرمی هستم و آنها هم همینطور اما همیشه باید مراقب باشم که از حد مجاز این گرمی

و  صمیمیت آن طرف تر نروم که متاسفانه از جنبه و ظرفیت این جمع خارج است .

به هر حال اگر مجبور باشی چیزی حدود 60 ساعت با خانواده همسرت باشی قبول کنید که

در واقع فرصت بسیاری است که از این فضا به نفع خودشان هم استفاده کنند و احیانا چیزهایی

را دیکته کنند.

از همان شب اول که  همسرک ذوق زده و هیجان زده از محبت های نمایشی مادر و خواهرک، آنقدر

از همه چیز زندگی اش حرف زد که الان لیست حقوق و مزایا و وام های دریافتی

و تسهیلات تفریحی و مسافرتی و  برنامه هایی که ریخته ایم و هر چیز دیگری از زندگی من و

همسرم را دخترک و مادرش به طور کامل دریافت کردند .

خانم جان وقتی همه چیز را از پسرش بیرون کشید شروع به برنامه ریزی و فتوا دادن کرد 

میگفت خب گفته باشم  اگر سفر خارجه خواستی بروی که دخترم را باید همراه خود ببرید

وگرنه خودت میدانی.

گفتی شرکت ویلای شمال را کی به تو میدهد ؟ آن ویلای شمال را برایمان ردیف میکنی دیگر؟

پاییز برایم ثبت نام کن حتما . من زنگ میزنم یادآوریت میکنم. خلاصه این چند روز از این دست

کم نبود.به علاوه اینکه روز آخر هم که با دعوا و دلخوری توام شد و ...

واقعا حوصله تعریف کردن و بها دادن به کارها و بچه بازی های خانم جان و بچه هایش را ندارم

واقعا به نظر خودم کارهای عجیب و غریبشان فقط عقده گشایی است و به لحاظ روانی قصد

جلب توجه دارند که هر چه کمتر توجه کنی بهتر است.

فقط این وسط آرامشی که از زندگی من و همسرم میگیرند برایم مهم است که باعث میشود

گاهی واکنش نشان دهم .

شما فکر کنید دسته کم اکثریت قریب به اتفاق مردم به خدا و پیغمبر نیمچه اعتقادی دارند و حتی

اگر هم نداشته باشند دسته کم احترام میگذراند.

ماجرا از این قرار بود که  بحث دین و مذهب و سیاست شد و پسرها هم شروع کردند به توهین و

بی احترامی و حتی کفر گویی . همسرک هم چیزی نگفت تا جایی که شروع کردند به توهین به 

اعتقادات من و همسرک . خانم جان هم  که ریشه اعتقادی اش چیزی در حد سوزن در انبار کاه است

به پشتی و حمایت از کفرگویی پسران برآمد.  دخترک هم برایم جالب است از یکطرف به جهت جلب

توجه همسرم، خود را  به اعتقادات مذهبی پایند نشان میدهد و از آنطرف شبها با دخترخاله جان

مینی جوپ میپوشند و در پارت*ی های شب*انه مختل*ط خانه ی دخترخاله جان مشغول رقص و

پایکوبی.

تازه آنطرف تر برای همسر من ،سمبل وقار و کوه اعتقادات است.

اگر فکر میکنید از این موضوع خرسند شدم اشتباه میکنید چون من  میدانستم که این موضوع

بهانه ای میشود برای بر هم زدن آرامش من و زندگی ام، چیزی که همیشه به دنبالش هستند.

خانم جان رفت روی تخت دراز کشید و شروع کرد به گریه و مظلوم نمایی و یادآوری اینکه

من قلبم ضعیف است (که از من هم سالمتر است) و شما مرا میکشید و این حرفها.

خلاصه اینکه یکجورایی بیرونمان کردند دیگر. چون با وجود این حرفهاو توهین ها دیگر جای ماندن

نبود  وقتی رسیدم خانه، زنگ زدم به خانم جان و در حالی که همچنان سعی داشت عذاب وجدان بدهد

و مظلوم نمایی کند دست پیش را گرفتم و گفتم :

ببین مادر من !!! این راهش نیست فقط گوش بده :

من اگر مهمان دو روزه ای در خانه ام داشته باشم هیچ وقت نمیگذرام تحت هیچ شرایطی با

دلخوری یا بغض از خانه ام بیرون برود جای شما بودم بجای این نمایش های حزن آلود و عذاب وجدان

دادن ها یکی یک سیلی به گوش آن پسرهایم میزدم که احترام به عتقادات که هیچ

احترام به بزرگتر هم هیچ، دسته کم حرمت مهمان خانه شان را نگه میداشتند که توی این هوای

گرم مجبور نباشند سرگردان بشوند. اگر دین و ایمان ندارید یه خودتان مربوط است اما احترام خود 

و دیگران را دسته کم نگه دارید.

گفتم منبعد از من توقع زیادی نداشته باشید چون بسیار دلچرکین هستم.

من حرفم را زدم  قطعا میدانست که حق با من است/

اما به هرحال این را باید پذیرفت که او زن بسیار بسیار زیرکی است.

یک صدای حزن آلود، یک پیامک تاثیر گذار، یا یک شب خوابیدن در بیمارستان زیر سرم ،

همه چیز را بر وقف مرادش میکند.

این طور نیست؟؟!!!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 15:37 توسط | |

Design By : Mihantheme