لحظه های سرنوشت من

http://www.khouznews.ir/files/fa/news_albums/82314/697/resized/resized_40721_978.jpg

نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن 1393ساعت 19:2 توسط | |

احساست را نباریدی و من امروز

سرد شدم از تو

به زبان نیاوردی و دل من امروز

زده شد از  عشقی که مشتاق شکفتنش بودم

زیر دلم می زند این سکوت لعنتیت

عقربه ها آرام آرام می گذرند از من و سکوت تو

و کم کم دیر می شود

به اندازه ی یک عمر

و باز تو در خیالت می بازی

و باز من در خیالم می شکنم ...

و تو!

مسوول این شکستنی ...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 23:52 توسط | |

دارم از اینجا میروم برای یه مدت. با پدر و مادرم تماس گرفتم و به آنها گفتم یه مدت میام پیششان

بنده های خدا انگار دنیا را بهشان داده باشند خوشحال شدند. از دل خونم چیزی نگفتم .

خانم جان از وقتی فهمیده است یک بند دارد زیرآبی میرود تا حالم را خراب کند. اما  به اررزنی هم

حسابش نمیکنم دیگر . آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب.

به هر حال دارم میروم به خانه گرم پدرم و مادرم شاید که گرمای وجودشان سردی زندگی ام  را از

وجودم بگیرند و به روحم گرما ببخشند. مجال ماندن نیست نفس تنگ شده است.

خدافط

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 2:49 توسط |

                                                حال من  بد نیست غم کم می خورم

 

کم که نه !هر روز کم کم می خورم

 

آب می خواهم,سرابم می دهند

 

عشق می ورزم,عذابم می دهند

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

 

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 

عشق اگر این است مرتد می شوم

 

خوب اگر اینست من بد می شوم
 
 
در میان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده ی مردم شدم

 

بعد از این با بی کسی خو می کنم

 

هرچه در دل داشتم رو می کنم

 

من نمی گویم که خاموشم مکن

 

من نمی گویم فراموشم مکن

 

من نمی گویم که با من یار باش

 

من نمی گویم مرا غم خوار باش

 

من نمی گویم,دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شیرین!شاد باش

 

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

آه!در شهر شما یاری نبود

 

قصه هایم را خریداری نبود

 

وای!رسم شهرتان بیداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

آسمان خالی شد از فریادتان

 

بیستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

 

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 

عشق از من دور وپایم لنگ بود

 

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

 

تیشه گر افتاد دستم بسته بود
 
 
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
 
 
 فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه  
 
 
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه  
 
 
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه  
 
 
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
 
 
هر که با ما بود از ما میگریخت
 
 
چند روزی هست حالم دیدنیست

 

حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل می زنم

 

گاه بر حافظ تفا ءل می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 

یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!!!
نوشته شده در سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 11:59 توسط |

خواب بد دیدم خیلی بد وقتی بیدار شدم داشتم میسوختم انگار تب داشته باشم.

از گیجی و توهم ناشی از خوابی که دیدم موقعیت مکانی ام را گم کرده بودم داشتم در تاریکی

در و دیوار را نگاه میکردم تا یادم بیاید اینجا کجاست زیاد طول نکشید که از چشمک چراغ مودم

اینترنت داخل اتاق فهمیدم که بیدار هستم و در تخ*تخواب اتاقمان هستم اما انقدر ترسیده بودم

که نمیخوانستم تکان بخورم همسرک کنارم نبود ماه هاست که نیست و بخاطر توصیه پزشکش

روی ت*خت نمیخوابد یک لحظه بخودم گفتم بلند شوم و بروم کنارش بخوابم و این ترس لعنتی

تمام شود و کمی آرام بگیرم اما یادم آمد به دعوای سخت دوباره شب گذشته مان و حرف ها و

دل آزردن هایش و منصرف شدم و سرم را زیر پتویم بردم و درون آن خزیدم تا خوابم برد.

این وضعیت خواب و ترس های شبانه این روزها زیاد برایم پیش می آید

اما او گاهی یادش میرود که من زنم و  روح لطیفم چقدر خسته و آزرده خاطر است

کم کم حتی یادش رفته است که گاهی مرا در میان بازوانش بگیرد تا احساس امنیت کنم

 یادش میرود نوازشم کند تا احساس آرامش کنم و گاهی دست بر سرم بکشد و شاید بوسه ی

محبتی برایم کنار بگذارد .

زندگی هم مانند دیگ ته میکشد همانجا که هیچ چیز برایت نمیماند جز ترس و تنهایی.

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 2:17 توسط |

دوستان خوبم ممنونم از کامنت های که میگذارید من عذرخواهی میکنم از همه نظراتی که بی جواب

گذاشتم .. همه را تک به تک خواندم و کلی انرژی و البته راهنمایی گرفتم از همه شما ممنونم بابت همه

کامنتهای خصوصی و عمومی که میگذارید یک سری کارهایی کردم به جهت بهبود وضعیت که

حتما میایم و پست جدید میگذارم .. مرا ببخشید باز هم به جهت بی پاسخ گذاشتن کامنت های

سراسر مهربانی تان ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 18:11 توسط |

چند وقت پیش قبل از این بساط فعلی، به او گفتم که مدت زیادی است که با ارتباطمان با خواهرم

بن کل قطع شده گفتم باید تماس بگیریم و ازشان دعوت کنیم که سفری پیش مان بیاید.

اساسا چنان لجی با خواهر و شوهر خواهرم دارد که هربار که اسمشان

را میاورم ولو خاطره ای هم از آنها تعریف کنم ، گــر میگیرد  و یک چیزی میگوید که تا ته

وجودم را آتش میزند  کعینهو دشمن قسم خورده شان باشد .

این بار هم  بر گشت و به من گفت بیخود !!  خواهر و برادر آدم که نیاز به دعوت و زنگ زدن ندارند

اگر بخواهند بیایند ،خودشان میایند.

در جریان بیماری اش خواهرم و شوهرخواهرم یکی دوبار تماس گرفتند که احوالش را بپرسند

به راحتی هر چه تمام تر جلوی چشمانم جوابشان را نداد و رد تماسشان کرد و

وقتی اعتراض کردم گفت: مهم نیست. دوست داشته باشند باز هم زنگ میزنند.

که آنها هم هالو نبودند و فهمیدند و خیلی دلخور شدند

حالا همه اش آنروز  را مجسم میکنم که به من میگفت:  زنگ بزن به خواهرم خواهش کن

دعوتش کن که بیاید به خانه مان من هم در جوابش گفتم:

خواهر و برادر آدم که نیاز به زنگ زدن و دعوت کردن ندارند ، دوست داشته باشند،خودشان

میایند ... این را گفتم و خود را خالی کردم

اما به واقع خواهر و برادر من شعورش را دارند و همینطوری بی هوا ولو از راه دور سرشان را

نمیاندازد پایین و بیایند و رسم ادب را همیشه به جا آورده اند

اما برای خانواده او کاملا در بی شعوری و بی فرهنگی کامل، سر را پایین می اندازند وارد خانه ات

میشوند

حالا این چه خودشیفتگی است که او به خود اجازه میدهد که خواهر مرا از زندگی من کاملا حذف

کرده باشد و به خواهر خودش تا این اندازه اجر و قرب دهد چیزی است که واگذار کرده امش به خداوند

که به حق نه من راضی ام نه خدای من ..

ببخشید دلم بسیار خون است.

خانم هنوز در سفر است و دخترک اینجاست و من هم در تقلا برای رفتن از این شهر و این خانه.

برای سرپوش گذاشتن روی کاری که کرده و البته خودعزیزی پیش پسرش  زنگ میزند و پیغام

میدهد که به من بگویند برایم سوغاتی خریده و  کعینهو  همان قاقالی برای ساکت کردن صدای

بچه ...

که خیلی منتظرش هستم منتظر خودش و قاقالی هایش ... سنگ هایی که باید واکنده شوند.

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 15:40 توسط |

خونه تمیز  و پر از عطر پاکی

غذای لذیذ درون فر

یه  فیلم خوب

مخلفات و تنقلات شب بیداری

یه دوش خوب با عطر گل یاس

لباس های رنگی ام، رژلب و عطر و مرواریدهایم

انتظار طولانی برای آمدنش به خانه و ...

شب سالگرد ازدواج

..........................................................................................

یکی از دیگر شبهای مضخرف زندگی ام شد شبی که میبایست طبق برنامه ام بسیار  زیبا

پیش میرفت ..

آمد خانه .یادش که نبود کما فی سالهای سابق ...

وقتی فضا را دید ،جویا شد و من هم مناسبتش را گفتم . مث هر سال...

لبخند زد و گفت که فراموش کرده و البته تاسفی هم از خود بروز نداد

از آن همه مرحله که در بالا گفتم، فقط غذای لذیذ به سرعت هر چه تمام در یک فضای کاملا

مضخرف میل شد تمام مدت از درگیری های شغلی اش حرف زد  دلم به بعد از آن خوش بود

که اگر خستگی و گرسنگی اش برطرف شود شب را با هم خوش خواهیم گذراند برای فردا

هم با دوستم هماهنگ کرده بودم که برای شام بیرون برویم و جشن گوچکی با دوستانمان

داشته باشیم .

اما بلافاصه بعد از میل کردن غذا جلوی تی وی دراز کشید و گفت : یه زنگ به خواهرم

بزن  قراره بیاد اینجا تو هم اصرارش کن که حتما بیاد چون مامانم فردا داره میره سفر تهران و

گفته که چند روز باید خواهرم اینجا بماند .

در چند ثانیه به اندازه یک گوله آتش گر گرفته بودم حالت تهوع بهم دست داده بود

چقدر آدم میتواند بی تفاوت به همه چیز باشد همین تازگی ها از بستر بیماری بلند شده

و من بعد از گذراندن این همه روزهای سخت و پر استرس بیماری و تیمار کردن او ، فقط یک شب

را گذاشته بودم برای آرامش برای تجدید و باز یابی روحی ام برای ساختن انگیزه ی عشق دادن و

ادامه دادن و زندگی کردن.

حالم از خودم بهم میخورد از لباس های تنم بوی عطر و آرایشم از بوی خانه و غذایم  از هر چیزی

که با وسواس اماده اش کرده بودم.

دعوای سختی با هم کردیم ..نمیدانم چند نفر در دنیا شب سالگرد ازدواجشان را اینقدر تلخ

میگذرانند اما من یکی از آنها هستم که هر سال با این وضعیت روبرو هستم . هر سال

که میگویم اغراق نمیکنم .هیچ خاطره ی خوبی از این شب در ذهنم نیست حتی از خوده

شب عروسیم نیز هیچ خاطره ی خوبی ندارم شبی که عروس شدم و حتی پدر و مادرم هم

در آن شب کنارم نبودند.بگذریم.

خانم جان یک ساعت بعد آمد ساک و وسیله های دخترش را هم آورد کاملا شارژ و شنگول از

برنامه ای که با پسرش ترتیب دادند و مرا در عمل انجام شده قرار دادند من هم کاملا خودم را درب

و داغان نشان دادم و به او گفتم که چند روز دیگر عازم سفر هستم به ولایت پدری ام

به او گفتم که خسته ام و میخواهم بروم ...

همسر فرهیخته و مدعی فرهنگ و تحصیلاتم  مرا جلوی آنها مسخره کرد و دست انداخت که نشان

بدهد من حرف مفت زده ام و هرگز نمیتوانم بروم .

خانم جان دخترک را گذاشت در خانه ی من بدون هیچ سوالی و جوابی که برنامه ای دارم یا نه ؟

و باز با خوشحالی به ریش من خندید و رفت پی سفرش.

ظاهرا دوباره همه چیز دارد بر میگردد به روزهای بد گذشته .

باز خانم جان و رند بازی هایش ، باز پسر جانش و موضع گیری هایش

باز حس یک احمق را دارم .. احمقی که باز امشب به پهنای صورت نشسته و دارد اشک میریزد

اشک سرد...

و خدا و جدش را صدا میزند..

شبم به معنای واقعی خراب شد ...

دلم هم شکست ..

مگه میشه دلی رو بشکنی و تاوان ندی ؟

فکر رفتنم ...خیلی زود

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 2:57 توسط |

وقتی دلت می گیرد جلوی آیینه می ايستي

رژ لب...

کمی عطر...

و کمی نیشخند می زني به خودت!

به دلتنگی هایی که برایشان نقاب می دوزي....

لباس رنگی ات را می پوشي...

موهایت را می بندي...

و چند دانه مروارید به بغض هایت می آويزي!

در آخر آنقدر زیبا می شوی، که هيچکس شک نمی کند"خسته ترین" زن دنیایی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 2:36 توسط |

سلام دوستان عزیزم .. بدقولی ام را ببخشید آنقدر درگیر مسئله همسرک هستم که فرصت پست

گذاشتن و حتی پاسخ دادن به این همه محبت شما را پیدا نکردم در هر صورت از تمام عزیزانی که

دلسوزانه در پست پایین مرا راهنمایی کردند ممنونم واقعا تک تک دوستان محبت داشتند و اینکه

تجربه های تان کمک  و قوت قلب بسیار زیادی برای من در این بازه زمانی داشته است.

همسرک همچنان در بستر استراحت مطلق و تحت نظر پزشک است و از اینکه از کار و زندگی اش

دور شده کمی عصبی و پریشان است این وسط من اما سعی کردم تمام انرژی ام برای بهبودی

جسمی و روحی او بکار گیرم ،هر چند این روزها بی نهایت تحت فشار جسمانی به لحاظ فشار 

رسیدگی به امور خانه و همین طور تحت فشار روحی به لحاظ وضعیت موجود هستم و البته دلتنگی

صدچندانم برای خانواده هم مزید بر علت. این وسط مهمان بازی های هر روزه خانم جان به بهانه

بیماری و عیادت پسرکش را هم اضافه کنید به زخم زبان ها و دیگر آزارهای روحی و روانی اش.

خلاصه اینکه دست به دعا هستم تا هر چه سریعتر خداوند به من در این شرایط نظر دیگری

کند و سلامت همسرکم را باز گردانده و نیروی روحی و جسمی مضاعفی به او  و البته خوده من

اعطا کند.

اگر شما هم با دل های پاکتان برایم دعا کنید ، قطعا خداوند نظر میکند.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 1:1 توسط | |

Design By : Mihantheme